X
تبلیغات
رایتل

تغییرم آرزوست

شنبه 9 اردیبهشت‌ماه سال 1391 ساعت 17:58

قبل از ورودم به دانشگاه ، هر تغییری برای ناخوشایند بود. دوست داشتم که همون چیزهایی را داشته باشم که قبلا باهاشون سر و کار داشتم. اگر یک روزی برای ناهار غذای جدیدی داشتیم می ترسیدم بخورم. اگر ترس هم نبود حداقل از این بدعت و نوآوری استقبالی نمی کردم. حتی اگر چندین و چند نفر هم بهم می گفتند که غذای خوشمزه ای شده با اکراه لب می زدم. تو زندگی اجتماعی هم همین طور بودم. می ترسیدم که رفاقت های جدیدی ایجاد کنم. بیشتر با همون رفیق های قدیمی دم خور بودم ( الان رفیق های نزدیکم کسایی هستند که از اول راهنمایی با هم همکلاس بودیم). وقتی وارد دانشگاه شدم خیلی تغییر کردم. مثلا از حرف زدن در جلوی جمع می ترسیدم یا اینکه دوست نداشتم این کار را بکنم. اما کم کم سعی خودم را کردم. وقتی تلاش کردم دیدم می تونم. منی که برای حرف زدن عادی با دیگران مشکل داشتم در سال آخر دانشکاه به جایی رسیدم که بدون داشتن کار درست و حسابی ومدرک دانشگاهی و حتی کارت پایان خدمت ، دسته چک گرفتم. اون هم از یکی از شلوغ ترین شعبه های شهر. یا اینکه کنفراسم در یکی از دروس بیشترین اقبال را داشت. در دوران دانشگاه تجربه کردم و دیدم هر تغییری ناخوشایند نیست. اگر تغییر خوب نباشه حداقلش یک تجربه است و اگر تغییر و تحولی که رخ میده مثبت باشه یک گام رو به جلوست.

این روزها تغییری در زندگیم به وجود اومده که گرچه دید مثبتی به اون داشتم اما هرگز فکر نمی کردم این قدر تغییر و تحول در من ایجاد کنه. تغییر و تحولی که باعث شده روحیه ای مضاعف بگیریم. به تقلید از فیلم فارست گامپ به نظر من هم تغییر مثل یک جعبه شکلاته. نمی تونی حدس بزنی چه طعمی گیرت میاد. خوبی تغییر همینه. خرید یک وسیله جدید ، دیدن یک فیلم خوب ، خواندن یک کتاب گیرا ، دوستی های جدید ، رابطه های نو و حتی گاهی دغدغه های جدید هم دوست داشتنی هستند.

حالا اگر برای اولین بار به یک رستوران جدید بروم حتما عجیب و غریب ترین غذایش را که تا حالا نخوردم سفارش می دهم.

سعادت...آباد

پنج‌شنبه 7 اردیبهشت‌ماه سال 1391 ساعت 00:39

 

پارسال که به تماشای  فیلم "سعادت آباد" رفتم متوجه شدم که یک سر و گردن از فیلم های هم دوره خودش بهتر و زیبا تر بود. داستان چند زوج جوان که در یک شب  و به بهانه تولد یکی  از آن ها دور هم جمع می شوند. ولی این جمع شدن پر است از اتفاقات و گره های داستانی و رمز گشایی. انصافا بازی های خوبی هم داشت و این دو ساعتی که  در سینما بودم با خیال راحت و بدون اینکه به شعورم توهینی شده باشد سرگرم شدم.(امسال که به دیدن "گشت ارشاد" رفتم احساس کردم که واقعا به شعورم توهین شده)

یکی دو روز پیش نسخه DVD این فیلم به بازار و طبعا سوپر مارکت ها روانه شد. اما همین نسخه خانگی فیلم پر  از نقص و اتفاقات عجیبه. مورد اول کیفیت بسیار پایین فیلمه. درسته که بر روی  DVD عرضه شده اما کیفیتی پایین تر از  CD داره و این در بعضی از سکانس ها واقعا آزار دهنده است . فیلمی که به قیمت 2500 تومان عرضه میشه ولی مسلما ارزشی بسیار کمتر دارد.

اما نکته اصلی در این نسخه خانگی سانسور مجدد فیلم است. در واقع یکی از فصل های پایانی فیلم و رمز گشای یکی از گره های آن به طور واضحی حذف شده است. برای مخاطبی که برای بار اول این فیلم را می بیند شاید این موضوع قابل درک نباشد اما همان مخاطب هم در پایان فیلم سرنوشت دقیق و علت برخی کنش ها و واکنش ها را نمی فهمد. کلا کار مسولین اداره ارزشیابی و نظارت و کسانی که این سانسورها را انجام میدهند جای تشکر دارد. یکبار فیلم برای پخش در جشنواره  فجر مورد ارزشیابی قرار می گیرد و یکبار برای نمایش عمومی در سینماها و حالا هم که یک فصل از آن برای نمایش خانگی حذف شده. دارم فکر می کنم که اگر قرار باشد ان فیلم در تلویزون به نمایش در آید چه چیزی از آن باقی می مونه.  شاید هم اگر قسمت های خیانت فیلم ها حذف شود یا فیلم هایی که در مورد خیانت است توقیف شوند دیگر از این نوع مشکلات در کشور نخواهیم داشت. ای کاش به ما از همان اول دبستان یاد می دادند که میتوان مسائل را پاک کردن صورت مسئله حل کرد. اینطوری هم ما راحت تر بودیم (و این همه سختی برای حل مسائل و مشکلات نداشتیم )و  هم آنها ...


پی نوشت: عکس مربوط به همان فصل حذف شده است.

تفاوت فرهنگی

دوشنبه 4 اردیبهشت‌ماه سال 1391 ساعت 23:37

امروز با ماشین نزدیک های دروازه شیراز و روبه روی دانشگاه تو ترافیک بودم. داشتم با برادرم حرف می زدم که گفتم یه صدایی میاد. صدایی شبیه جیغ و شیون بود. به دنبال منبع صدا و احتمالا دعوای خیابانی سرم را به چپ و راست چرخوندم. خبری از دعوا و ازدحام نبود. مثل وقت هایی که بار اول حواس آدم نیست و یکهویی چیزی یادش میاد ، یادم اومد که در چرخش سرم به این طرف و اون طرف چشمم به یکی از ون های گشت ارشاد افتاده بود. سریع برگشتم سمت همون ماشین و دیدم که بله. منبع صدا همین جاست. دو نفر از خانم های پلیس یک دختر را گرفته اند ومیخوان ( به زور) سوار ماشینش کنند. دو نفر افسر مرد پلیس هم برای اطمینان اونجا هستند. ترافیک باز شد و ما هم رفتیم. از سرنوشت نهایی اون دختر خبری ندارم اما واقعا خوشحالم  از این بابت که ما پسرها نگرانی نداریم. نه اینکه کلا کاریمون نداشته باشند اما به قول یکی از دختر های کلاس نباید همیشه نگران این باشیم که یکی از ماشین ها بیاد و بهمون گیر بده.نه دانشش را دارم و نه حال و حوصله اینکه بحث را دینی اش بکنم و برگردم به زمان پیامبر ، فقط میخوام بدونم واقعا با این نوع برخورد چه چیزی به دست میاریم؟ترویج بی فرهنگی رو به روی فرهنگی ترین مکان کشور؟!

نمی دونم اینکه بری خارج از کشور دلیل میشه با اینکه دیپلمات باشی هر کاری میتونی بکنی؟ چرا اینجا باید سخت ترین محدودیت ها اعمال بشه ولی برای بعضی ها نه تنها ایرادی نداره بلکه به عناوینی مثل تفاوت فرهنگی حمایت هم می شوند.

***

پی نوشت:یادتونه گفته بودم دوست دارم برم تایلند. حالا نظرم عوض شده و هوس سفر برزیل به سرم زده!

( تعداد کل: 525 )
<<    1       ...       171       172       173       174       175    >>
e7e7e7