X
تبلیغات
رایتل

راه مرا می خواند

چهارشنبه 27 اردیبهشت‌ماه سال 1391 ساعت 09:01

برای این کار کفش هایم مناسبند. بند هاشون را محکم می کنم. نگاهی به آسمون می کنم. انگار ابریست. شاید هم این قدر گرد و غبار زیاده که ابری به نظر میاد. راه می افتم. خیلی وقت ها پیاده روی تنهاترین و بعضی مواقع هم بهترین راهه. مقصدم مشخص نیست. فقط راه میروم. مستقیم میروم تا میرسم به رود.به دو راهی می رسم.  سمت چپم پارک بازی بچه هاست. می خندند و بازی می کنند. انگار هیچ غمی در دل ندارند. کاش کمی سنم کمتر بود. شاید اگر قد و قواره بچه گونه ای هم داشتم خودم را به سرازیری سرسره می سپردم. نمی شود. به راه راست می روم. در تاریکی بین تیر های چراغ برق، زوج های جوانی را می بینم که یا دست در گردن هم دارند و یا سر بر دوش هم. نجواهایی در گوش هم زمزمه می کنند که به غیر از خودشان برای هیچ کس دیگری جالب نیست. از کنار پل اول رد می شوم. همچنان پیاده می روم. تابلوی شنا ممنوع در جایی که آب فقط سی سانتی متر عمق دارد. احتمالا خیلی ها در عمق کم هم غرق می شوند. پل بعدی از دور پیداست. پس هوا غبارآلود نیست... باز هم به آسمان نگاه می کنم. این بار مطمئنم که ابریست... رسیدم به پل بعدی. شلوغ است. فلش دوربین ها از تمام قسمت های پل به چشم می آیند. چه چیزی را به یادگار ثبت می کنند؟خاطرات خوب یا بد؟! ادامه می دهم. مسیر خلوت تر شده و به غیر از سمفونی قورباغه ها صدای دیگری به گوش نمیرسد. آخرین پل را هم رد کردم. راه تمام شد. باران هم نبارید...

 

پی نوشت:

Once more into the fray

Into the last good fight I’ll ever know

...Live and die on this day

...Live and die on this day

خیلی دور...

یکشنبه 24 اردیبهشت‌ماه سال 1391 ساعت 17:45

بعد از مقاله تند و آتشین من که در مورد وضعیت نا معلوم کارت معافیت بود و در همین وبلاگ به سمع نظر شما و مسولین رسید ، دوستان مسئول به فکر افتاده و برای اینکه خودی نشان بدهند کارت معافیتم را تا آخر وقت اداری پنج شنبه با پست به دستم رساندند. ( اگر می دونستم یک پست اینقدر تاثیر گذاره این پست را زودتر می نوشتم.) این کارت برایم حکم مرگ و زندگی داشت تا امروز 24 اردیبهشت بتونم برای گرفتن گواهینامه ( از نوع موتورسیکلت) اقدام کنم. اگر امروز نمی رفتم و بر اساس نوبت دهی مزخرف دوستان در شهرک آزمایش ، باید 24 تیرماه مراجعه می کردم. قبلا قانونی بود که اگر گواهینامه رانندگی دارید نیازی به آزمون آیین نامه برای دیگر گواهینامه ها ندارید اما متاسفانه این قانون به درد بخور حذف شده است. من هم که اصل کارت معافیتم دستم نبود ، امیدی نداشتم که بتونم یکشنبه امتحان بدهم و کلا بی خیال شده بودم. پنجشنبه که کارت به دستم رسید تا جمعه بعد از ظهر گیر بودم و نشد که هیچ کاری بکنم. در نتیجه مجبور شدم یک کتاب 200 صفحه ای را که بیشتر به طنز و فکاهی شبیه بود یک شبه بخونم.دیشب تا پاسی از شب بیدار بودم و به شیوه امتحان های دوران دانشگاه درس می خواندم! امروز صبح بالاخره با مدارک کامل عازم امتحان سخت و دلهره آور و ترسناک گواهینامه شدم...


ادامه مطلب ...

چه کنم که دست از سرم بردارید؟!

پنج‌شنبه 21 اردیبهشت‌ماه سال 1391 ساعت 16:42

"مشترک گرامی ، در صورت عدم تمایل به دریافت پیامک های تبلیغاتی ، عدد 1 را به 8999 ارسال کنید. همراه اول" این متن اس ام اسی بود که حدود یک هفته پیش به دستم رسید. من هم به چون به شدت به اینکار علاقه مند بودم سریعا عدد 1 برایشان ارسال کردم. توقع بیجا داشتم که به محض ارسال عدد یک ،دیگر رنگ و روی پیامک های تبلیغاتی را نبینم. اما زمانی که منتظر بودم در جوابم متنی بیاید که خیالم را از بابت این گونه مزاحمت ها راحت کند پیامکی آمد که از دیگاه فلانی شرکت در انتخابات اصل است و واجب شرعی و این حرف ها! از آن روز تا حالا من هر روز عدد یک را به همان شماره می فرستم و نه تنها پیامک های تبلیغاتی قطع یا کم  نشده بلکه دو برابر هم شده. دکتر زنان و زایمان ، تور تایلند سه شب و چهار روز ، شوی لباس شب ترک ، ایرانی آباد با مهندس فلانی و ... . دوستانی هم که ایرانسل داشته باشند از مزیت پیامک های طرح های مختلفش بهره مند می شوند.

اما این چند شب برای من پیامک هایی می آید در حد لالیگا. مثلا چند شب پیش در خواب ناز بودم که ساعت یک و نیم بعد از نصفه شب بانک محترم خبر داد که 600 تا تک تومانی بابت سود علی الحساب به حسابم واریز شده. من از همین تریبون از بانک محترم تشکر می کنم چون اگر این اطلاع رسانی به موقع نبود چرخ روزگار نمی چرخید و خدا می داند من روی این 600 تومان چقدر حساب باز کرده بودم و چه ایده هایی برای سرمایه گذاری که با آن در سر ندارم!

اما مورد دیشب از همه موارد جالب تر بود. ساعت 2:47 دقیقه بامداد بود که پیامکی به دستم رسید که متنی عجیب داشت : " دینام یادت نره خاموش کنی"  با چشم هایی که به زور باز می شدند و ذهنی که گیج خواب بودند سعی کردم منظور و مفهوم آن را درک کنم.  اول یاد کتاب چراغ ها را من خاموش می کنم زویا پیرزاد افتادم و بعد یاد دینام ماشین که چند سال پیش سوخت. نمی دانستم که آین اس ام اس به صورت رمزی ارسال شده و حاوی کدی امنیتی است یا منظور دینام راکتور هسته ایست یا حرف های دو کارگر در خط تولید دینام است،  به هر حال مانده بودم که من بی گناه چه کرده ام که خلوت ناب خواب هایم اینگونه آشفته می شود!!


 

( تعداد کل: 529 )
<<    1       ...       171       172       173       174       175       ...       177    >>
e7e7e7