X
تبلیغات
رایتل

رعایت انصاف

چهارشنبه 13 اردیبهشت‌ماه سال 1391 ساعت 17:33

در حالی به سیزدهمین روز از اردیبهشت رسیدیم و چهل و چهار روز از سال را پشت سر گذاشتیم که هنوز که هنوز است دید و بازدید های عیدانه ادامه دارد. خیلی ها کل ایام عید را به سفر و گشت و گذار سپری کرده اند و حالا در تلافی و جبران روزهای از دست رفته ، قضای دید و بازدید عیدانه را به جا می آورند. فقط تفاوتی بین آن دید و بازدیدهایی که در عید انجام می شود با این مهمانی ها هست. در عید به  علت ضیق وقت و عجله در انجام این رسم خداپسندانه! ، زمان این مهمانی ها کوتاه است. بین نیم ساعت تا چهل و پنج دقیقه از یک خانه به خانه دیگر. ولی حالا چون نه عجله ای هست و نه ضرورت و اجباری ،گاهی مهمان های عزیز که ما را بیکار می پندارند سه ساعت و نیم بازدیدشان را کش می دهند تا ثواب بیشتری از صله رحم نصیبشان بشود. در این مواقع اگر یکی مثل من هم در منگنه زمان و کارهای انجام نداده باشد کاری نمی تواند بکند غیر از خوردن مقدار متنابهی حرص و جوش و در نتیجه فیض بردن از لذت سردردهای زیاد.

همان طور که در پست قبل هم اشاره کردم خواهشا رعایت اعتدال را در هر کاری بکنید. نه افراط و نه تفریط. مهمانی هم که خواستید بروید آنقدر بمانید که صاحبخانه هم سردرد نگیرد.


نکته: اگر دیدید که تمام میوه ها و آجیل های روی میز را خورده اید و میزبان هیچ تلاشی برای آوردن میوه و تنقلات جدید نمی کند ،این نشان دهنده این است که مدت ها پیش باید عزم رفتن می کردید و بازدیدتان را به اتمام می رساندید.( والا من هر کاری که فکرش را بکنید کردم ، اما احتمالا اینقدر خوش مشرب بودم و هم نشینی با من اینقدر شگفت انگیز بوده که مهمان محترم لحظه ای شک نمی کرد که وقت رفتن است.)

لولو

سه‌شنبه 12 اردیبهشت‌ماه سال 1391 ساعت 00:34

امروز کاری برام پیش اومد و مجبور شدم به یکی از دفاتر خدمات ارتباطی مراجعه کنم. وقتی وارد شدم دیدم بالای سر هر کسی تابلویی هست که نشان از حیطه وظایف اون فرد داره .روی عادت همیشگی سعی کردم با خواندن تیتر تابلو ها و بدون پرسیدن از کسی باجه مربوطه ام را پیدا کنم. سر بالا بودم و داشتم تابلو ها را می خوندم و به خود اشخاص توجهی نمی کردم. پست ، پست بانک، تلفن بین المللی ، تلفن همراه. وقتی تابلو و در نتیجه شخص مورد نظرم را پیدا کردم تو صف دو سه نفری که جلوی باجه اش بود منتظر شدم. وقتی سرم را از روی خوندن تابلو به سمت دیدن خودش شخص پایین آوردم برای چند دقیقه چیزی نفهمیدم. محو تماشای قیافه و چهره دختری شدم که پشت باجه نشسته بود. رنگ پوستش به خاطر نمی دونم چه چیزی به طور تابلویی تغییر کرده بود. یک لحظه فکر کردم شاید ماسک زده! ابروهایی داشت که من هیچوقت  نمی توانم اسمش را ابرو بگذارم. به شخصه و بنا بر عقیده خودم به شدت از دخترهایی که ابروی خودشان را تیغ می زنند و در جایی میان پیشانیشان و به طور مورب و کج ابرو نقاشی می کنند متنفرم. خط چشم های عجیب و غریبی که داشت مرا یاد هندسه دوران دبیرستان و خطوط موازی و متقاطع می انداخت. من هنوز داشتم چهره وحشتناکی را که در دوران طفولیت "لولو" برایم معنی داشت برانداز می کردم که نوبتم شد. از شدت ترس و واهمه و استرس سریع کارم را گفتم که با یک اشاره سر و ایضا ابرو مرا به سمت خانم باجه اولی هدایت کرد. خانم باجه اولی میان سال بود و بدون آرایش. همان جا خدا را شکر کردم ( اگر امکانش بود دو رکعت نماز شکر هم به جا می آوردم!)که برای کارم که نیم ساعتی طول کشید به این باجه ارجاع داده شدم. و باز هم از تابلو های بالای سرشان ممنونم که درست نبود و من تونستم نفسی به راحتی بکشم!

عقیده شخصی من این است که هر چیز حد و مرزی داره. نه افراطش خوبه نه تفریطش.آرایش کردن هم جزء همین مقوله است. خانم ها که جای خود دارند . مانده ام که پسرها به چه عذر و بهانه ای در ابرو های خود دست می برند؟!

تغییرم آرزوست

شنبه 9 اردیبهشت‌ماه سال 1391 ساعت 17:58

قبل از ورودم به دانشگاه ، هر تغییری برای ناخوشایند بود. دوست داشتم که همون چیزهایی را داشته باشم که قبلا باهاشون سر و کار داشتم. اگر یک روزی برای ناهار غذای جدیدی داشتیم می ترسیدم بخورم. اگر ترس هم نبود حداقل از این بدعت و نوآوری استقبالی نمی کردم. حتی اگر چندین و چند نفر هم بهم می گفتند که غذای خوشمزه ای شده با اکراه لب می زدم. تو زندگی اجتماعی هم همین طور بودم. می ترسیدم که رفاقت های جدیدی ایجاد کنم. بیشتر با همون رفیق های قدیمی دم خور بودم ( الان رفیق های نزدیکم کسایی هستند که از اول راهنمایی با هم همکلاس بودیم). وقتی وارد دانشگاه شدم خیلی تغییر کردم. مثلا از حرف زدن در جلوی جمع می ترسیدم یا اینکه دوست نداشتم این کار را بکنم. اما کم کم سعی خودم را کردم. وقتی تلاش کردم دیدم می تونم. منی که برای حرف زدن عادی با دیگران مشکل داشتم در سال آخر دانشکاه به جایی رسیدم که بدون داشتن کار درست و حسابی ومدرک دانشگاهی و حتی کارت پایان خدمت ، دسته چک گرفتم. اون هم از یکی از شلوغ ترین شعبه های شهر. یا اینکه کنفراسم در یکی از دروس بیشترین اقبال را داشت. در دوران دانشگاه تجربه کردم و دیدم هر تغییری ناخوشایند نیست. اگر تغییر خوب نباشه حداقلش یک تجربه است و اگر تغییر و تحولی که رخ میده مثبت باشه یک گام رو به جلوست.

این روزها تغییری در زندگیم به وجود اومده که گرچه دید مثبتی به اون داشتم اما هرگز فکر نمی کردم این قدر تغییر و تحول در من ایجاد کنه. تغییر و تحولی که باعث شده روحیه ای مضاعف بگیریم. به تقلید از فیلم فارست گامپ به نظر من هم تغییر مثل یک جعبه شکلاته. نمی تونی حدس بزنی چه طعمی گیرت میاد. خوبی تغییر همینه. خرید یک وسیله جدید ، دیدن یک فیلم خوب ، خواندن یک کتاب گیرا ، دوستی های جدید ، رابطه های نو و حتی گاهی دغدغه های جدید هم دوست داشتنی هستند.

حالا اگر برای اولین بار به یک رستوران جدید بروم حتما عجیب و غریب ترین غذایش را که تا حالا نخوردم سفارش می دهم.

( تعداد کل: 530 )
<<    1       ...       173       174       175       176       177    >>
e7e7e7