عناوین یادداشت‌ها 

  • [ بدون عنوان ] (سه‌شنبه 26 تیر‌ماه سال 1397 16:18)
    فرشاد را بعد از شش هفت سال، به طور اتفاقی در سوپرمارکت نزدیک محل کارم دیدم، دقیقا شبیه ده پانزده سال قبل بود. نه تغییری در صورت، نه تار سفید در موها، نه تغییر در سبک و سیاق رفتار در بین ما، بیشترین استعداد را داشت، اما همانند بسیاری از دیگر با استعدادها، یاغی بود. بگذارید از فوتبالیست ها برای فهم بهتر موضوع کمک بگیرم....
  • [ بدون عنوان ] (یکشنبه 24 تیر‌ماه سال 1397 17:26)
    سال ها پیش که سریال لاست را شبانه روزی دنبال می کردم، این موضوع دائم در ذهنم بود که اگر من جای یکی از این افراد بودم، چه تخصصی دارم که در یک جزیره ناشناخته به کمک من و دیگران بیاید؟ پزشکم؟ میتونم با کمترین مصالح خانه بسازم؟ میتونم از طریق ستارگان، جهت ها را تشخیص بدهم؟ از مسائل فنی مثل تاسیسات برقی، مکانیک خودرو یا...
  • [ بدون عنوان ] (یکشنبه 3 تیر‌ماه سال 1397 09:13)
    شبنم عزیز درگذشت پدر بزرگوارت را تسلیت میگم روحشون شاد، امیدوارم خداوند به شما صبر بدهد... تا همین چند سال پیش، خیلی بیشتر از حال هم با خبر بودیم. حیف که الان شرایط این طور نیست. یا جنس دغدغه هایمان عوض شده یا اینکه به بستر اینترنتی دیگه ای کوچ کردیم.
  • [ بدون عنوان ] (سه‌شنبه 1 خرداد‌ماه سال 1397 10:21)
    الان شرایط طوری شده که فکر میکنم هر لحظه ممکنه به یک جرمی بازداشت بشم. در بهترین حالت تصورم اینه که فردا عکسم میاد روی صفحه یک روزنامه و سایت ها به عنوان کسی که در روز روشن داشته چیز میخورده! تا همین چند سال پیش به ماه رمضون که نزدیک میشدم، خیلی هول داشتم که چطور این 30 روز روزه بگیرم. از چند سال پیش به این طرف، هول...
  • [ بدون عنوان ] (دوشنبه 21 اسفند‌ماه سال 1396 09:30)
    هر سال تکرار میشه. تدابیر مسئولان را عرض می کنم تدابیر شامل این موارد میشه، پر کردن صدا و سیما و فضای مجازی از عکس های جزغاله شدن افراد، مصاحبه با آنهایی که بالای 95 درصد سوختگی داشتند و اعتراف گرفتن که چهارشنبه سوری ارزش این میزان سوختگی را ندارد.حالا فوقش سوختگی تا 30 درصد اشکال شرعی ندارد. مصاحبه با مسئولین شامل...
  • [ بدون عنوان ] (دوشنبه 30 بهمن‌ماه سال 1396 08:27)
    تابلوی کنار در مطب، نوشته بود فوق تخصص مغز و اعصاب از آمریکا. خانمم با سختی فراوان تونسته بود یک نوبت برام بگیره، به رسم همیشه، وقتی قرار است به مطب دکتری بروم (مخصوصا اگر معروف باشد) همیشه کتاب یا مجله با خودم میبرم تا اگر زمان انتظار طولانی شد، وقتم تلف نشده باشد. بعد از یک ساعت نوبتم شد. دکتر حدود هفتاد سال را...
  • [ بدون عنوان ] (پنج‌شنبه 5 بهمن‌ماه سال 1396 08:48)
    جای همه شما خالی قسمت شد و سفر مختصری به مشهد داشتیم. سفر دلچسبی بود. برای چند روزی فارغ از کار و دغدغه های هر روز، در حریم یار تمرین دلدادگی کردیم گاهی در حرم مدت ها خیره به مردم، آیینه کاری ها و حسی می شدم که در اون محیط جاری بود یاد روزگاران قدیم هم افتادم، یاد خیلی از شماها که روزگاری با هم بودیم و هر روز از حال...
  • 14 مرداد (شنبه 14 مرداد‌ماه سال 1396 11:15)
    بر یک چشم بر هم زدن، یک سال گذشت در این یک سال، اتفاقات زیادی افتاد. سفرهای زیادی رفتیم، عیدهای زیادی کنار هم جشن گرفتیم، شب های زیادی کنار هم به صبح رساندیم، لحظه های دو نفره زیادی تجربه کردیم با هم چای نوشیدیم با هم فیلم دیدیم با هم زیارت رفتیم با هم خرید کردیم و لباس پسندیدیم با هم برنامه ریزی کردیم با هم گذر کردیم...
  • [ بدون عنوان ] (سه‌شنبه 30 خرداد‌ماه سال 1396 07:56)
    ایران رادیاتور نماد خلاقیت و تنوع در تبلیغاته از 134 سال پیش تا حالا تبلیغاتش بر محور عمو یادگار می چرخه و اینکه یک بنده خدایی پشتش گرمه و از این صحبت ها اما به نظرم نماد هوش تبلیغاتی هم هست چرا که در اوج گرمای خرداد، همچنان تبلیغ وسایل گرمایشی میکنه دست مریزاد...
  • [ بدون عنوان ] (شنبه 27 خرداد‌ماه سال 1396 08:31)
    این روزها، منفورترین بوی اصفهان را می شود استشمام کرد بوی لجن هایی که 100 روز در آب های زاینده رود غوطه ور بودند ولی حالا اینقدر باید گرمای سوزان آفتاب را تحمل کنند تا خشک شوند بوی لجن های مانده زیر آفتاب، تکرار خاطره دردناکی برای اصفهانی هاست که هر سال تکرار می شود و ما می مانیم و انتظار برای دوباره زنده شدن زنده رود
  • [ بدون عنوان ] (پنج‌شنبه 4 خرداد‌ماه سال 1396 09:48)
    با شخصی تازه ای دیدار کردم. از دسته افرادی بود که با وجود جوان بودن، با تلفن همراه میانه ای نداشت. تا به حال هم از تلگرام استفاده نکرده بود. نمیدونم این حالت وضعیت خوبی است یا نه. نمیدانم مزایایش بیشتر است یا معایب...
  • [ بدون عنوان ] (سه‌شنبه 2 خرداد‌ماه سال 1396 09:48)
    رفتم تو نماز خونه. می بینم یک بنده خدایی با انحراف 200 درجه ای داره نماز می خونه. بهش میگم قبله از این طرفه. میگه ببین نوشته کمی مایل به راست میگم خب یعنی به رو به رو که می ایستی، کمی به سمت راست بچرخ میگه نه، اول باید به سمت راست بچرخی بعد کمی مایل بایستی بعد هم خداحافظی کرد و رفت
  • [ بدون عنوان ] (شنبه 16 بهمن‌ماه سال 1395 11:28)
    سن و سال دار است و همیشه کت و شلوار و جلیقه سرمه ای تیره بر تن دارد. هر چند روز یکبار می آید و در مورد سهام اش سوال می پرسد. چند دقیقه ای می نشیند و بعد می رود. آرام و با طمانینه و همراه با ادب صحبت می کند. سراغ امور مشتریان یکی از شرکت های سهامی را گرفت. شماره و آدرس شرکت را روی یک تکه کاغذ نوشتم و بهش دادم. گوشی اش...
  • [ بدون عنوان ] (دوشنبه 13 دی‌ماه سال 1395 09:06)
    تقریبا بیست روز بود که دستمون بند بود در تدارک شب یلدایی بودیم، که بدتین خبر سال بهمون رسید و هممون عزادار شدیم. هنوز به مراسم هفتم نرسیده بودیم که حال پدرم بد شد و یک هفته در بیمارستان بستری شدند اواخر هفته قبل هم حال خانومم بد شد و دکتر و دارو دوباره مهمان ما شد در این بین حال خواهرزاده خانومم هم بد شد و اون هم در...
  • [ بدون عنوان ] (سه‌شنبه 16 آذر‌ماه سال 1395 10:11)
    کلا دوستان در سامانه 118 خیلی به ما لطف دارند. هر کسی زنگ میزنه به 118 شماره ما را بهشون میدهند. مثلا اگر در مورد نحوه فروش سهام تعاونی مصرفکنندگان بانک، قیمت دلار، وام مسکن، آموزش بورس و ... به 118 زنگ برنید، میتونید شماره تماس من را به دست بیارید!!
  • [ بدون عنوان ] (پنج‌شنبه 27 آبان‌ماه سال 1395 12:11)
    یعنی موندم با بعضی از این تعطیلی ها چیکار باید بکنم؟ مثلا شنبه روزنامه چاپ نداریم که یه جورایی بچه ها تعطیل باشند و استراحت کنند. اون وقت بورس بازه و باید طبق معمول سر کار باشم. حالا یکشنبه بورس تعطیله ولی باید بریم روزنامه و صفحات دوشنبه را آماده کنیم. اسمش تعطیلیه ولی هیچ کار مفیدی نمیشه در اون انجام داد!
  • قصه غصه اقتصادی (شنبه 22 آبان‌ماه سال 1395 09:30)
    اولین ساعت کار در اولین روز هفته صدای خانم مسنی از کارگزاری کناری شنیده میشه، با مسئول پذیرش اون کارگزاری بحث دارند. بحثی که گاه به داد و فریاد می رسد، گاه به گریه، آن هم از سمت خانم مسن سهمی داشته که روی اون ضرر کرده تقصیر از خودش بوده، 5 میلیون سهم داشته و وقتی فروخته که 30 درصد ضرر کرده برای همین 30 درصد ضرر به...
  • سهامداران (چهارشنبه 28 مهر‌ماه سال 1395 16:31)
    صبح اول وقت یک مشتری برای دریافت کد آمده بود. فرم ها را بهش دادم تا پر کنه. هر 20 ثانیه یک بار می پرسید اینجا را چی باید بنویسم؟ توضیح میدادم. سوال ها تمامی نداشت. فرم ها را ناقص پر کرد و هر بار تمام میشد برگه ها را روی میز نمیگذاشت. می آورد جلوی چشمام تا مجبور شوم کارم را ول کنم و برگه های او را بگیرم. برگه ها را...
  • [ بدون عنوان ] (یکشنبه 11 مهر‌ماه سال 1395 18:28)
    خانومم از مدت ها قبل نذر داشت. جمعه این هفته جای همه شما خالی، آش پختیم و بین جمعی از دوستان و فامیل پخش کردیم. اما بخش اعظم این آش، برای بیماران یک آسایشگاه روانی نذر شده بود. تجربه جدیدی بود. نگهبان های آسایشگاه با مهربانی به استقبالمون اومدن. از شرایط آسایشگاه گفتند. از اینکه 77 نفر بیمار را در چهار خوابگاه کوچک...
  • [ بدون عنوان ] (چهارشنبه 24 شهریور‌ماه سال 1395 13:01)
    قبلا در مورد همسایه مون نوشته بودم. یکی از آزاده های جنگ تحمیلی که دو پسر شر دارد. پسرهایی که هر چیزی میخواهند باید تامین شود. از موتورسیکلت های عظیم الجثه تا نگهداری سگ در خانه... حالا چند وقتی پسر بزرگ تر به باشگاه بدنسازی می رود. از همان روزهای اول هم تو کوچه وقتی راه می رود، جوری سینه کفتری و با دست های باز راه می...
  • [ بدون عنوان ] (یکشنبه 31 مرداد‌ماه سال 1395 12:15)
    سلام الان که این پست را می نویسم، بیش از دو هفته از زمانی که زندگی ام دو نفره شد، می گذرد. هنوز نتونستم به طور کامل این موضوع را هضم کنم که از این به بعد، زندگی ام از تجرد جدا شده است و دریچه جدیدی از زندگی به رویم باز شده. پروسه طولانی سپری شد. از زمانی که یک روز از خانمی دعوت کردم که به یک کافی شاپ بیاید و حرف دلم...
  • فروش زوری (یکشنبه 10 مرداد‌ماه سال 1395 09:18)
    چند شب پیش به یکی از بازارهای معروف کفش رفته بودم. این پاساژ از قدیم برای خرید کیف و کفش معروف بود. اما خب یادم نمیاد تا حالا از این پاساژ کفشی خریده ام یا نه. رفته بودم که بیشتر مدل ها را ببینم و برای خرید جای دیگری مدنظرم بود. جالب بود که تمام فروشندگان این پاساژ یک روش فروش داشتند. بلا استثناء دم مغازه ایستاده...
  • [ بدون عنوان ] (پنج‌شنبه 24 تیر‌ماه سال 1395 15:25)
    چقدر تغییر کردی؟!؟! این جمله ای است که این روزها، اغلب افرادی که من را چند وقتی است ندیده اند، در مواجه با سایز فعلیم به کار می برند! چند شب پیش که دوستان را بعد از تقریبا دو ماه دیدم، همگی متفق القول می گفتند خیلی لاغر شدی و چرا این قدر وزن کم کردی؟! دیروز هم که بعضی از همکاران را بعد از یک سال دیدم میگفتند خیلی وزن...
  • [ بدون عنوان ] (شنبه 12 تیر‌ماه سال 1395 10:56)
    اخیرا از روزهای تعطیل واهمه دارم. مخصوصا اگر سه چهار روز پشت سر هم باشه. در این روزهای تعطیل، حجم کارهایی که باید هر روز انجام بشه، کاملا روی هم تلنبار میشه و اولین روز کاری بعد از تعطیلات، به شکل دیوانه کننده ای کار وجود داره که باید ظرف یک صبح تا ظهر انجام بشه. از طرف دیگه، اگر نتونم برای این روزهای تعطیل برنامه...
  • [ بدون عنوان ] (شنبه 29 خرداد‌ماه سال 1395 09:14)
    خیلی خوش و خرم نشستیم در دفتر و زیر باد کولر گازی در حال انجام معامله هستیم که ناگهان صدایی شبیه ترکیدن بادکنک میاد و برق ها قطع میشه همزمان با قطع شدن برق، از کولر گازی با فشار زیاد گازی خارج میشه و یک چیزهایی هم به بیرون نشت میکنه تازه میفهمیم که صدای ترکیدن از سمت کولر بوده و برق ها هم به همین دلیل قطع شده زنگ زدیم...
  • چراغ خاموش (چهارشنبه 26 خرداد‌ماه سال 1395 09:29)
    کلا اکثر کارهایی که انجام میدهم حالت چراغ خاموش دارد. یعنی تعداد قلیلی هستند که از اون کار خبر دارند. مثل همین جریان کتاب. تا روزی که چاپ شد، خانواده ام دقیقا خبر نداشتند که کتابم چاپ میشه یا اینکه اصلا در چه مرحلیه ایست. فقط خبر داشتند که تو این چند سال، روی یک کتاب کار می کنم. در روزنامه هم به غیر از دو سه نفر، کسی...
  • بگذریم (دوشنبه 24 خرداد‌ماه سال 1395 09:20)
    رو لبه دیوارهای اطراف چهل ستون نشسته بودم رفتگری با زحمت زیاد، برگ های داخل جوی را جمع میکرد تا وقتی چشممان به جوی ها می افتد، غیر از تمیزی چیزی نبینیم نزدیک شد و از گذر روزها گفت از اینکه فلان روحانی مطرح که در تلویزیون هم زیاد می آید، همیشه با لهجه آذری می گوید: "بگذریم " گرم صحبت بودیم که ماشین گران قیمتی...
  • لیسانس میسنانس (چهارشنبه 12 خرداد‌ماه سال 1395 09:04)
    برای تمیزکاری دفتر، به یکی از شرکت های خدماتی زنگ زدیم. خانم جوانی برای تمیزکاری آمد و در گفتگوهایی که رد و بدل شد فهمیدیم هم دوره همکارم در دانشگاه اصفهان بوده و مدیریت خوانده. وقتی فهمیدم حس عجیبی بهم دست داد. قبول شدن در دوره های روزانه دانشگاه اصفهان آرزوی خیلی هاست. اما چه می شود که آینده این فارغ التحصیلان این...
  • بریم سر اصل مطلب (پنج‌شنبه 30 اردیبهشت‌ماه سال 1395 14:16)
    نمی دونم از اول اینطوری بودم یا نه، اما اخیرا برای خودم که خیلی جلوه بیشتری پیدا کرده. کوتاه و موجز حرف می زنم و جواب میدهم. نه اینکه جواب سربالا بدهم. اما اگر قرار باشد جواب سوالی را بدهم، خیلی سریع اصل سوال را جواب می دهم. مقدمه نمی چینم. اگر قرار هم باشد حرفی بزم یا خبری اعلام کنم، در کمترین تعداد جمله بیان می کنم....
  • پریدن به خاطر بٌریدن (یکشنبه 26 اردیبهشت‌ماه سال 1395 10:19)
    5 نفر در تهران ظرف چند روز، از گوشه و کنار کشور هم خبرهای زیادی به گوش میرسد، مثل همین که الان خبرگزاری ها منتشر کرده اند. خودکشی دانشجوی ترم آخر در شیراز قبل تر هم خودکشی دختر 13 ساله با پریدن از روی پل عابر پیاده، حلق آویز کردن از پل میرداماد و ... نمیدانم جریان چیست، ولی حس می کنم هم حجم خودکشی ها افزایش پیدا کرده،...
( تعداد کل: 537 )
   1       2       3       4       5       ...       18    >>
e7e7e7