X
تبلیغات
رایتل

عناوین یادداشت‌ها 

  • [ بدون عنوان ] (سه‌شنبه 30 خرداد‌ماه سال 1396 07:56)
    ایران رادیاتور نماد خلاقیت و تنوع در تبلیغاته از 134 سال پیش تا حالا تبلیغاتش بر محور عمو یادگار می چرخه و اینکه یک بنده خدایی پشتش گرمه و از این صحبت ها اما به نظرم نماد هوش تبلیغاتی هم هست چرا که در اوج گرمای خرداد، همچنان تبلیغ وسایل گرمایشی میکنه دست مریزاد...
  • [ بدون عنوان ] (شنبه 27 خرداد‌ماه سال 1396 08:31)
    این روزها، منفورترین بوی اصفهان را می شود استشمام کرد بوی لجن هایی که 100 روز در آب های زاینده رود غوطه ور بودند ولی حالا اینقدر باید گرمای سوزان آفتاب را تحمل کنند تا خشک شوند بوی لجن های مانده زیر آفتاب، تکرار خاطره دردناکی برای اصفهانی هاست که هر سال تکرار می شود و ما می مانیم و انتظار برای دوباره زنده شدن زنده رود
  • [ بدون عنوان ] (پنج‌شنبه 4 خرداد‌ماه سال 1396 09:48)
    با شخصی تازه ای دیدار کردم. از دسته افرادی بود که با وجود جوان بودن، با تلفن همراه میانه ای نداشت. تا به حال هم از تلگرام استفاده نکرده بود. نمیدونم این حالت وضعیت خوبی است یا نه. نمیدانم مزایایش بیشتر است یا معایب...
  • [ بدون عنوان ] (سه‌شنبه 2 خرداد‌ماه سال 1396 09:48)
    رفتم تو نماز خونه. می بینم یک بنده خدایی با انحراف 200 درجه ای داره نماز می خونه. بهش میگم قبله از این طرفه. میگه ببین نوشته کمی مایل به راست میگم خب یعنی به رو به رو که می ایستی، کمی به سمت راست بچرخ میگه نه، اول باید به سمت راست بچرخی بعد کمی مایل بایستی بعد هم خداحافظی کرد و رفت
  • [ بدون عنوان ] (شنبه 16 بهمن‌ماه سال 1395 11:28)
    سن و سال دار است و همیشه کت و شلوار و جلیقه سرمه ای تیره بر تن دارد. هر چند روز یکبار می آید و در مورد سهام اش سوال می پرسد. چند دقیقه ای می نشیند و بعد می رود. آرام و با طمانینه و همراه با ادب صحبت می کند. سراغ امور مشتریان یکی از شرکت های سهامی را گرفت. شماره و آدرس شرکت را روی یک تکه کاغذ نوشتم و بهش دادم. گوشی اش...
  • [ بدون عنوان ] (دوشنبه 13 دی‌ماه سال 1395 09:06)
    تقریبا بیست روز بود که دستمون بند بود در تدارک شب یلدایی بودیم، که بدتین خبر سال بهمون رسید و هممون عزادار شدیم. هنوز به مراسم هفتم نرسیده بودیم که حال پدرم بد شد و یک هفته در بیمارستان بستری شدند اواخر هفته قبل هم حال خانومم بد شد و دکتر و دارو دوباره مهمان ما شد در این بین حال خواهرزاده خانومم هم بد شد و اون هم در...
  • [ بدون عنوان ] (سه‌شنبه 16 آذر‌ماه سال 1395 10:11)
    کلا دوستان در سامانه 118 خیلی به ما لطف دارند. هر کسی زنگ میزنه به 118 شماره ما را بهشون میدهند. مثلا اگر در مورد نحوه فروش سهام تعاونی مصرفکنندگان بانک، قیمت دلار، وام مسکن، آموزش بورس و ... به 118 زنگ برنید، میتونید شماره تماس من را به دست بیارید!!
  • [ بدون عنوان ] (پنج‌شنبه 27 آبان‌ماه سال 1395 12:11)
    یعنی موندم با بعضی از این تعطیلی ها چیکار باید بکنم؟ مثلا شنبه روزنامه چاپ نداریم که یه جورایی بچه ها تعطیل باشند و استراحت کنند. اون وقت بورس بازه و باید طبق معمول سر کار باشم. حالا یکشنبه بورس تعطیله ولی باید بریم روزنامه و صفحات دوشنبه را آماده کنیم. اسمش تعطیلیه ولی هیچ کار مفیدی نمیشه در اون انجام داد!
  • قصه غصه اقتصادی (شنبه 22 آبان‌ماه سال 1395 09:30)
    اولین ساعت کار در اولین روز هفته صدای خانم مسنی از کارگزاری کناری شنیده میشه، با مسئول پذیرش اون کارگزاری بحث دارند. بحثی که گاه به داد و فریاد می رسد، گاه به گریه، آن هم از سمت خانم مسن سهمی داشته که روی اون ضرر کرده تقصیر از خودش بوده، 5 میلیون سهم داشته و وقتی فروخته که 30 درصد ضرر کرده برای همین 30 درصد ضرر به...
  • سهامداران (چهارشنبه 28 مهر‌ماه سال 1395 16:31)
    صبح اول وقت یک مشتری برای دریافت کد آمده بود. فرم ها را بهش دادم تا پر کنه. هر 20 ثانیه یک بار می پرسید اینجا را چی باید بنویسم؟ توضیح میدادم. سوال ها تمامی نداشت. فرم ها را ناقص پر کرد و هر بار تمام میشد برگه ها را روی میز نمیگذاشت. می آورد جلوی چشمام تا مجبور شوم کارم را ول کنم و برگه های او را بگیرم. برگه ها را...
  • [ بدون عنوان ] (یکشنبه 11 مهر‌ماه سال 1395 18:28)
    خانومم از مدت ها قبل نذر داشت. جمعه این هفته جای همه شما خالی، آش پختیم و بین جمعی از دوستان و فامیل پخش کردیم. اما بخش اعظم این آش، برای بیماران یک آسایشگاه روانی نذر شده بود. تجربه جدیدی بود. نگهبان های آسایشگاه با مهربانی به استقبالمون اومدن. از شرایط آسایشگاه گفتند. از اینکه 77 نفر بیمار را در چهار خوابگاه کوچک...
  • [ بدون عنوان ] (چهارشنبه 24 شهریور‌ماه سال 1395 13:01)
    قبلا در مورد همسایه مون نوشته بودم. یکی از آزاده های جنگ تحمیلی که دو پسر شر دارد. پسرهایی که هر چیزی میخواهند باید تامین شود. از موتورسیکلت های عظیم الجثه تا نگهداری سگ در خانه... حالا چند وقتی پسر بزرگ تر به باشگاه بدنسازی می رود. از همان روزهای اول هم تو کوچه وقتی راه می رود، جوری سینه کفتری و با دست های باز راه می...
  • [ بدون عنوان ] (یکشنبه 31 مرداد‌ماه سال 1395 12:15)
    سلام الان که این پست را می نویسم، بیش از دو هفته از زمانی که زندگی ام دو نفره شد، می گذرد. هنوز نتونستم به طور کامل این موضوع را هضم کنم که از این به بعد، زندگی ام از تجرد جدا شده است و دریچه جدیدی از زندگی به رویم باز شده. پروسه طولانی سپری شد. از زمانی که یک روز از خانمی دعوت کردم که به یک کافی شاپ بیاید و حرف دلم...
  • فروش زوری (یکشنبه 10 مرداد‌ماه سال 1395 09:18)
    چند شب پیش به یکی از بازارهای معروف کفش رفته بودم. این پاساژ از قدیم برای خرید کیف و کفش معروف بود. اما خب یادم نمیاد تا حالا از این پاساژ کفشی خریده ام یا نه. رفته بودم که بیشتر مدل ها را ببینم و برای خرید جای دیگری مدنظرم بود. جالب بود که تمام فروشندگان این پاساژ یک روش فروش داشتند. بلا استثناء دم مغازه ایستاده...
  • [ بدون عنوان ] (پنج‌شنبه 24 تیر‌ماه سال 1395 15:25)
    چقدر تغییر کردی؟!؟! این جمله ای است که این روزها، اغلب افرادی که من را چند وقتی است ندیده اند، در مواجه با سایز فعلیم به کار می برند! چند شب پیش که دوستان را بعد از تقریبا دو ماه دیدم، همگی متفق القول می گفتند خیلی لاغر شدی و چرا این قدر وزن کم کردی؟! دیروز هم که بعضی از همکاران را بعد از یک سال دیدم میگفتند خیلی وزن...
  • [ بدون عنوان ] (شنبه 12 تیر‌ماه سال 1395 10:56)
    اخیرا از روزهای تعطیل واهمه دارم. مخصوصا اگر سه چهار روز پشت سر هم باشه. در این روزهای تعطیل، حجم کارهایی که باید هر روز انجام بشه، کاملا روی هم تلنبار میشه و اولین روز کاری بعد از تعطیلات، به شکل دیوانه کننده ای کار وجود داره که باید ظرف یک صبح تا ظهر انجام بشه. از طرف دیگه، اگر نتونم برای این روزهای تعطیل برنامه...
  • [ بدون عنوان ] (شنبه 29 خرداد‌ماه سال 1395 09:14)
    خیلی خوش و خرم نشستیم در دفتر و زیر باد کولر گازی در حال انجام معامله هستیم که ناگهان صدایی شبیه ترکیدن بادکنک میاد و برق ها قطع میشه همزمان با قطع شدن برق، از کولر گازی با فشار زیاد گازی خارج میشه و یک چیزهایی هم به بیرون نشت میکنه تازه میفهمیم که صدای ترکیدن از سمت کولر بوده و برق ها هم به همین دلیل قطع شده زنگ زدیم...
  • چراغ خاموش (چهارشنبه 26 خرداد‌ماه سال 1395 09:29)
    کلا اکثر کارهایی که انجام میدهم حالت چراغ خاموش دارد. یعنی تعداد قلیلی هستند که از اون کار خبر دارند. مثل همین جریان کتاب. تا روزی که چاپ شد، خانواده ام دقیقا خبر نداشتند که کتابم چاپ میشه یا اینکه اصلا در چه مرحلیه ایست. فقط خبر داشتند که تو این چند سال، روی یک کتاب کار می کنم. در روزنامه هم به غیر از دو سه نفر، کسی...
  • بگذریم (دوشنبه 24 خرداد‌ماه سال 1395 09:20)
    رو لبه دیوارهای اطراف چهل ستون نشسته بودم رفتگری با زحمت زیاد، برگ های داخل جوی را جمع میکرد تا وقتی چشممان به جوی ها می افتد، غیر از تمیزی چیزی نبینیم نزدیک شد و از گذر روزها گفت از اینکه فلان روحانی مطرح که در تلویزیون هم زیاد می آید، همیشه با لهجه آذری می گوید: "بگذریم " گرم صحبت بودیم که ماشین گران قیمتی...
  • لیسانس میسنانس (چهارشنبه 12 خرداد‌ماه سال 1395 09:04)
    برای تمیزکاری دفتر، به یکی از شرکت های خدماتی زنگ زدیم. خانم جوانی برای تمیزکاری آمد و در گفتگوهایی که رد و بدل شد فهمیدیم هم دوره همکارم در دانشگاه اصفهان بوده و مدیریت خوانده. وقتی فهمیدم حس عجیبی بهم دست داد. قبول شدن در دوره های روزانه دانشگاه اصفهان آرزوی خیلی هاست. اما چه می شود که آینده این فارغ التحصیلان این...
  • بریم سر اصل مطلب (پنج‌شنبه 30 اردیبهشت‌ماه سال 1395 14:16)
    نمی دونم از اول اینطوری بودم یا نه، اما اخیرا برای خودم که خیلی جلوه بیشتری پیدا کرده. کوتاه و موجز حرف می زنم و جواب میدهم. نه اینکه جواب سربالا بدهم. اما اگر قرار باشد جواب سوالی را بدهم، خیلی سریع اصل سوال را جواب می دهم. مقدمه نمی چینم. اگر قرار هم باشد حرفی بزم یا خبری اعلام کنم، در کمترین تعداد جمله بیان می کنم....
  • پریدن به خاطر بٌریدن (یکشنبه 26 اردیبهشت‌ماه سال 1395 10:19)
    5 نفر در تهران ظرف چند روز، از گوشه و کنار کشور هم خبرهای زیادی به گوش میرسد، مثل همین که الان خبرگزاری ها منتشر کرده اند. خودکشی دانشجوی ترم آخر در شیراز قبل تر هم خودکشی دختر 13 ساله با پریدن از روی پل عابر پیاده، حلق آویز کردن از پل میرداماد و ... نمیدانم جریان چیست، ولی حس می کنم هم حجم خودکشی ها افزایش پیدا کرده،...
  • آفتاب و کتاب (جمعه 17 اردیبهشت‌ماه سال 1395 12:25)
    دوستانی که امسال نمایشگاه کتاب رفتن و میروند، نایب الزیاره بنده هم باشند! والا هم جور دو دو تا چهارتا می کنم می بینم اینقدر کتاب ناخوانده دارم که خرید کتاب جدید، به جز موارد خاص، توجیه اقتصادی، شرعی، منطقی ندارد. جای نمایشگاه هم که به سلامتی عوض شده، من که نرفتم و نمی دونم چه شرایطی داره اما به نظرم مهم ترین نکته اش،...
  • [ بدون عنوان ] (پنج‌شنبه 2 اردیبهشت‌ماه سال 1395 20:53)
    شاید از روزی که استارت کار را زدیم، سه سال بگذره از یک گفتگوی ساده در دانشگاه شروع شد کمی در اواسط کار وقفه افتاد کمی طولانی شد اما در عرض دو سه ماه اخیر همه چیز مثل برق و باد گذشت و نتیجه کار مشخص شد در ابتدای سال 95، اولین کتابم چاپ شد
  • [ بدون عنوان ] (دوشنبه 23 فروردین‌ماه سال 1395 14:56)
    طبق برنامه ریزی هایی که قبل از سال برای خودم داشتم، قرار بودیک اتفاق خوشایندی در سه ماهه ابتدایی سال اتفاق بیفته. طبق پیش بینی های من و اون چیزی که برآورد کرده بودم، این اتفاق در نیمه ابتدایی خرداد یا در بهترین حالت آخرای اردیبهشت رخ میداد. اما همین الان فهمیدم که اون اتفاق خوشایند، همین امروز رخ داده... اتفاقی که...
  • [ بدون عنوان ] (شنبه 14 فروردین‌ماه سال 1395 18:30)
    برادرزاده ام را برده ام پارک تا کمی تاب بازی کند و سوار سرسره بشود. هنوز تعطیلات عید است و پارک شلوغ. در صف تاب ایستاده ایم تا نوبتمان شود. ناگهان یکی از دوستان قدیم دورن مدرسه را می بینم. احوال پرسی میکنیم و از کار و بار هم می پرسیم. بر خلاف من، او بچه اش را آورده است پارک! بچه ای که الان 4 ساله است !
  • [ بدون عنوان ] (چهارشنبه 4 فروردین‌ماه سال 1395 12:44)
    1. سال 94 به سرعت برق و باد گذشت. گرچه سال گذشته عموی خودم را از دست دادم و از طرف پدر، دیگر فامیل درجه یک ندارم، اما در کل سالی بود که دست خالی به پایان نرسید. از پایان نامه ام دفاع کردم، یک سفر دلچسب مشهد برنده شدم، از لحاظ کاری، موقعیت های خوبی پیش آمد و این قدر سرم شلوغ شد که دیگر وقت تمرین موسیقی ندارم. برای سال...
  • [ بدون عنوان ] (چهارشنبه 26 اسفند‌ماه سال 1394 13:29)
    آقا کلا با ذات دوربین مدار بسته مشکل دارم. به محض اینکه با اعلامیه "این مکان به دوربین مدار بسته مجهز است" رو به رو می شود نا خودآگاه رفتارم تغییر می کند. الان تو روزنامه این مشکل به شدت احساس میشه. به غیر از اینکه همیشه معذبم و انگار یکی بالای سرم ایستاده، دیگه خودم نیستم. رفتارم تصنعی میشه. انگار لباس دیگه...
  • لیست عیدانه (پنج‌شنبه 20 اسفند‌ماه سال 1394 12:16)
    تو روزنامه دیگه همه جوره مطلب نوشتیم، گزارش کار کردیم، یادداشت و تحلیل داشتیم که امسال بازارها با رکود مواجه شدند و حتی الان که در شب عید هستیم، مردم زیاد خرید نمی کنند. حتی یک گزارش میدانی هم کار کردیم که بازارها شلوغ هستند و جنب و جوش شب عید در بازارها پیداست اما مردم زیاد خرید نمی کنند. دیروز مسیجی برام اومد که...
  • سخت بود (پنج‌شنبه 13 اسفند‌ماه سال 1394 21:38)
    خوشبختانه هنوز به جایگاه خاصی نرسیدم. وقتی کسی به جایگاهی میرسد، باید تاب و توان بعضی کارها را هم داشته باشد. باید گاهی سنگ دل شود. باید احساسش را پشت در دفتر بگذارد و بعد وارد محل کار شود. باید یاد بگیرد که نمی توان مثل سابق با همه دوست ماند... در این چند ماهی که از عوض شدن سردبیر روزنامه می گذرد، تغییر و تحول زیاد...
( تعداد کل: 529 )
   1       2       3       4       5       ...       18    >>
e7e7e7