افرند
افرند

افرند

10 آذر (2)


دیروز وقتی داشتم پست تبریک تولد علیرضا را می نوشتم، به شوخی نوشتم که 10 آذر برای من یادآور خاطرات خوبیست. دیروز که پست های 10 آذر سال های قبلم را می گشتم تا ببینم هر سال برای علیرضا چی نوشتم، به آذر سال 91 رسیدم و دیدم بیشتر پست هایم در مورد قبولی در دانشگاه و ثبت نام و از این حرف هاست. برای همین و به شوخی ، پست تبریک تولد را به اون صورت نوشتم.

اما به هیچ وجه فکر نمی کردم واقعا 10 آذر برای من نقطه عطفی باشد. دقیقا یک سال بعد از دانشجو شدنم و باز هم در 10 آذر، تونستم برای اولین بار مطلبی را در روزنامه به چاپ برسونم. حدود ده روز پیش مطلبی را برای روزنامه ای در حوزه دانش مالی فرستادم. چون مطلبم کمی طولانی بود قرار شد به سه قسمت مجزا تقسیم کنم. جمعه همین هفته سه قسمت را ارسال کردم و امروز در عین ناباوری، نام و مطلبم را در صفحه اقتصادی روزنامه دیدم.

حس خوبی دارم

10 آذر


10 آذر یادآور روزها و اتفاق های خوبی برای من است. همه چیز از همین 10 آذر شروع شد و تا به امروز هم ادامه یافته. هیچوقت فکر نمی کردم زندگی من تا این حد به آذر بستگی داشته باشد. 10 آذر باعث شد من به زندگی جور دیگری نگاه کنم ، باعث شد مسیر زندگی ام عوض شود ، باعث شد از آدمی که قبلا بودم به فرد دیگری تبدیل شوم. کلا همه چیزم عوض شد.

چرا؟! خب پارسال همین موقع بود ( حدودا!!) که با خبر شدم در آزمون ارشد پذیرفته شدم و برای ثبت نام رفتم و از اون موقع به بعد کلا زندگی ام عوض شد!

.

.

.

.

.

راستی 10 آذر یه اتفاق دیگه هم افتاده که البته زیاد مهم نیست. این روز سالگرد تولد علیرضا هم هست. والا!!!



+ تولدت مبارک رفیق




پی نوشت: هدف از نوشتن این پست، فقط تبریک تولد رفیق شفیقمان بوده و بس. چند خط ابتدایی هم فقط جهت مزاح نوشته شده...

افرند کبریت فروش


چهارشنبه بعد از ظهر با بچه ها رفتیم ناهار گرفتیم و قرار شد ناهار را بریم مهمان پذیر بخوریم. طبق معمول با مهمان پذیر از قبل هماهنگ کرده و اتاق رزرو کرده بودم. ناهار را که گرفتیم توی راه مهمان پذیر کلی برای بچه ها از خواب بعد ناهار و خستگی در کردن گفتم و حسابی دلمون را برای سه چهار ساعت استراحت صابون زدیم. ماشین را پارک کردیم کیف و ساک و ... را برداشتیم. وارد مهمان پذیر که شدیم، رسپشن محترمه گفت همه اتاق ها پُره و مهمونامون نرفتن!

قیافه 4 تا دانشجوی خسته ی کوفته ی گرسته با بار و بندیل را در این لحظه متجسم کنید.

.

.

.

.

.

متجسم کردین؟! خب حالا قیافه من را متجسم کنید وقتی راه حل دوستان برای این مشکل، برگشت به خونه هاشون در تهران بود و خب مشخصا این راه حل برای من کاربرد نداشت! نمی دونم شما من را چطور متجسم می کنید اما من فقط در اون لحظه یاد دختر کبریت فروش و سرمای استخوان سوز اونجا بودم...!