
کنار خیابان توقف کردم تا از صندوق عقب ماشین چیزی بر دارم. درب صندوق را که بستم مرد تقریبا مسنی را دیدم که چهره اش به نظر شکسته تر از سنش بود. حداقل صدایش که جوانتر از چهره اش بود.با لبخند ازم سوال کرد که آیا تا آخر خیابان میروم یا نه. با همان لبخند جواب دادم که حتما ...دعوتش کردم که سوار ماشین شود...کمی گلایه میکرد که به خاطر پا درد نمی تواند این مسیر را پیاده برود و متاسفانه این مسیر ، تاکسی و اتوبوس هم ندارد . انتهای این خیابان به پارک های کنار زاینده رود میرسید . پیش خودم فکر کردم که احتمالا بازنشسته شده و اوقات بیکاری اش را به پارک میرود تا در کنار دیگر همسن هایش روز را طی کند.
آخر مسیر کلی تشکر کرد و پیاده شد. وقتی خواستم دنده را عوض کنم و راه بیفتم لنگه کفشی را دیدم که همان جایی بود که پیرمرد نشسته بود. اما پیرمرد الان چند لحظه ای بود که داشت راه میرفت و در نتیجه نمی توانست کفش او باشد و گرنه تا الان متوجه شده بود. نگاه دقیق تری به کفش انداختم . کفش ساده قهوه ای رنگی بود که پاشنه آن خوابانده شده بود مطمئن شدم که کفش بابا یا داداشم نیست. احتمال دادم که مربوط به کارگرهای بابا باشه. اما باز هم دودل بودم. از داخل آینه بغل نگاه کردم که ببینم آیا پیرمرد هر دو کفشش را به پا دارد یا نه. از زاویه داخل آینه مشخص نبود . کمی ماشین را به سمت جلو بردم و خودم را خم کردم تا بتونم از آینه پاهای او را ببینم. در حال جلو رفتن بودم که صدای پیرمرد را شنیدم که با فریاد از من می خواست که صبر کنم.
ایستادم. خودش را لنگان لنگان به ماشین رساند. نگاهش که نشانه ای از شرمساری در آن بود را به زمین دوخته بود و گفت مرض قند دارم و گاهی پاهایم بی حس می شود...