مدتی میشه که بدجور هوس کردم که یک تبلت بخرم. این نیست که بگم حتما نیاز به تبلت دارم چون با همین امکانات فعلی می تونم همه کارهایم را انجام بدهم . اما خب با داشتن یک تبلت خیلی راحت تر می تونم به کارهایم برسم و سریع تر انجام بدم.
روزها ( و گاهی شب ها) مثل یک پسر بچه ای که در اوج گرمای تابستان رو به روی ویترین " رضا بستنی" ایستاده و ته جیبش پولی نیست، من هم سایت های فروش تبلت را زیر و رو می کنم و نقد و بررسی و نظر کاربرانشون را می خونم. یک مدتی انتخاب نهاییم سامسونگ بود ، مدتی بعد ایسوس و حالا آیپد... الان با خوندن همه نقد ها و بررسی ها تبدیل شدم به یک خبره در زمینه تبلت که البته تا حالا یکی ار اون ها را از نزدیک هم ندیده...! الان هم مرتب در تلویزیون تبلیغ نمایشگاه بین المللی فروش تبلت و لپ تاپ را می کنه و من همچنان اندر خم کوچه اولی مانده ام...
راستی یادم رفت بگم که پسرک بی خیال بستنی شد و رفت از آبسرد کن اون طرف خیابون یه کم آب خورد و رفت!
+ تشریف ببرید اینجا
دیروز پدرم امر فرمودند که طبق سنت هر هفته ، به باغ بروم و پمپ آب را روشن کنم تا استخر پر بشود و یکی دو روز بعد برویم باغ برای آبیاری. همه چیز به صورت روتین بود، اول باید غذای سگی که اطراف باغ پرسه می زند را بدهم و بعد درب باغ را باز کنم ، فیوز پمپ را بزنم بالا و آب با فشار هر چه تمام تر از ته چاه به استخر پمپاژ شود.
رسیدم باغ ، درب باغ که به خاطر شکستگی لولا با صدای گوشخراشی باز می شود را باز کردم. رفتم داخل باغ ، دستم را به سمت فیوز بردم اما فیوز نبود! دقت کردم و دیدم سر لخت سیم هست و فیوز نیست. زنگ زدم به پدر و پرسیدم شما بار قبلی که باغ را آبیاری کردید فیوز را برداشتید ؟ پدر هم با تعجب گفتند نه. نتیجه این بود که دزدی آمده و چیز به درد بخوری پیدا نکرده در نتیجه فیوز پمپ چاه را برده. قرار شد بی خیال فیوز شوم و سیم ها را به صورت یک سره به هم وصل کنم. تلفن را قطع کردم. رفتم کنتور برق را به جهت جلوگیری از برق گرفتگی قطع کردم. به سمت سیم ها برگشتم تا به هم متصلشان کنم و پمپ را راه بیندازم. اما فقط یک سر سیم وجود داشت و سر سیم دیگری نبود که من آنها را به هم وصل کنم. مانند سر یک رشته از نخ ، به دنبال سیم برق گشتم که دیدم خبری از سیم نیست. به سمت چاه رفتم. قفل چاه شکسته شده بود و این بار خود پمپ هم نبود...
تو این یکی دو ماه، هفته ای نبوده که دزد راحتمان گذاشته باشد. ساختمان در حال ساختی داریم که هر هفته مورد رحمت دزدان قرار می گیرد. هر کدام هم مشخصا به میزان یک بار نشئگی می دزدند. هفته پیش سر ناهار هم نگهبان ساختمان خبر داد که یکی از آن ها را گرفته...
1 - شبنم بازی جالبی راه انداخته. جدای از اینکه ایده جالبی داره که فکر می کنم تا به حال به اون پرداخته نشده ، این بازی اسپانسر هم داره! در حالی که تیم ملی به دلیل نبود اسپانسر مرتب اردوها را کنسل می کند ، سفر تیم هامبورگ جهت بازی یادبود مهدی مهدوی کیا به دلیل نبود اسپانسر در هاله ای از ابهام است و پیروزی در به در دنبال اسپانسری است که هزینه جذب خلعتبری را تامین کند ، من نمی دونم شبنم از کجا اسپانسر گیر آورده...دوستان برای شرکت در این بازی و احیانا برنده شدن در یکی از هزاران جوایز نقدی و غیر نقدی این بازی، به لینک زیر مراجعه کنید
2 - خاله بنده چند روزی در سفر بودند. جهت تسهیل سفر ایشان ، بنده وظیفه خریداری بلیط ها را داشتم. دیشب که اینجا آمده بودند همراه خود تعدادی سوغاتی هم آورده بودند. من هم با تصوراتی که از خودم داشتم و فکر کردم بقیه هم این تصورات را دارند و با این دید که دانشجوی ارشد ، فعال بازار سرمایه! و همچنین مترجم برجسته کشوری هستم در حال حدس زدن این بودم که سوغاتی من چی میتونه باشه... در نهایت خاله اسم مرا صدا کردند و سوغاتی بنده را دادند. سوغاتی مورد نظر دقیقا منطبق با نظراتی بود که دیگران نسبت به من داشتند...
نمی دونم باید خوشحال باشم یا نه اما در هر حال سوغاتی من ، باعث انبساط خاطر دیگران شد !
عکس سوغاتی هم برای دوستان با جنبه در ادامه مطلب گنجانده شده!
خواندنش ضرر ندارد : زنده باد بهار! زنده باد دانشگاه ایرانیان! زنده باد رانت!
ادامه مطلب ...