X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

پنج‌شنبه 27 آبان‌ماه سال 1395 ساعت 12:11

یعنی موندم با بعضی از این تعطیلی ها چیکار باید بکنم؟

مثلا شنبه روزنامه چاپ نداریم که یه جورایی بچه ها تعطیل باشند و استراحت کنند. اون وقت بورس بازه و باید طبق معمول سر کار باشم. حالا یکشنبه بورس تعطیله ولی باید بریم روزنامه و صفحات دوشنبه را آماده کنیم. اسمش تعطیلیه ولی هیچ کار مفیدی نمیشه در اون انجام داد!

قصه غصه اقتصادی

شنبه 22 آبان‌ماه سال 1395 ساعت 09:30

اولین ساعت کار در اولین روز هفته

صدای خانم مسنی از کارگزاری کناری شنیده میشه، با مسئول پذیرش اون کارگزاری بحث دارند. بحثی که گاه به داد و فریاد می رسد، گاه به گریه، آن هم از سمت خانم مسن
سهمی داشته که روی اون ضرر کرده
تقصیر از خودش بوده، 5 میلیون سهم داشته و وقتی فروخته که 30 درصد ضرر کرده

برای همین 30 درصد ضرر به قدری غصه خورد و گریه کرد و جمیع ما را نفرین کرد که حد نداشت

بعضی ها هستند قدرت ریسک ندارند. 5 درصد ضرر هم براشون یک کوه ضرر به حساب میاد. برای همین هر کسی از من در مورد سرمایه گذاری و بهترین بازارها سوال میپرسه، اولین سوالم اینه:
ریسک پذیر هستید یا ریسک گریز؟

اگر کسی تحمل ریسک را ندارد، پولش را باید در بانک بگذارد، هم خودش سود میبرد هم اطرافیان 


همین اول هفته  حال همه را گرفت. 

میگفت این پول جهیزیه دخترش بوده. 

امیدوارم هیچ خانواده ای غصه نداشته باشه

به خصوص غصه اقتصادی که این روز ها کام خیلی ها را تلخ کرده


سهامداران

چهارشنبه 28 مهر‌ماه سال 1395 ساعت 16:31

صبح اول وقت یک مشتری برای دریافت کد آمده بود. فرم ها را بهش دادم تا پر کنه.

هر 20 ثانیه یک بار می پرسید اینجا را چی باید بنویسم؟ توضیح میدادم. سوال ها تمامی نداشت. فرم ها را ناقص پر کرد و هر بار تمام میشد برگه ها را روی میز نمیگذاشت. می آورد جلوی چشمام تا مجبور شوم کارم را ول کنم و برگه های او را بگیرم.

برگه ها را دادم تا اثر انگشت بزند و در همین حین رفتم آب جوش را فلاسک بریزم و چایی دم کنم. زاویه و انحنای 137 درصدی به بدنش داد تا ببیند چه کاری انجام می دهم. بعد هم گفت برو مهندس صبحونه ات را بخور من منتظر میشم!

گفتم من 7 صبح، صبحانه خوردم برادر من...


آخر کار که فرم ها را پر کرد، برگه های سهامش را با هم منگنه کردم و در پرونده اش گذاشتم. پرسید برگه ها را پس نمی دهید؟ توضیح دادم که برگه های باید در پرونده تان باشد. گفت خب کپی بگیر ازشون و کپی اش را بهم بده.

گفتم کارتریج دستگاه تمام شده و فقط در حد چند پرینت جا دارد و گذاشتم برای کارهای فوری.

گفت خب پس برگه ها را بده تا ازشون عکس بگیرم. از تک تک صفحات عکس گرفته. دوباره کمی سوال پرسیده. اما انگار هنوز راضی نشده بود. دوباره گفت اینقدر تنگ نظر نباش و از برگه ها کپی بگیر و بهم بده. گفتم برادر من این همه صفحه را نمیتونم کپی بگیرم. در ضمن شما هم که ازشون عکس رفتی. گفت نه عکس فایده نداره!

آخر کار همکارم اومد و مشخصات همه برگه را روی کاغذ نوشت  و بهش داد تا بلکه برود...


رفت. اما فکر کنم رسالتش این بود که صبح اول وقت بیاید و اعصاب یک عده را به هم بریزد و برود...

( تعداد کل: 522 )
   1       2       3       4       5       ...       174    >>
e7e7e7