X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

چهارشنبه 24 شهریور‌ماه سال 1395 ساعت 13:01

قبلا در مورد همسایه مون نوشته بودم. یکی از آزاده های جنگ تحمیلی  که دو پسر شر دارد. پسرهایی که هر چیزی میخواهند باید تامین شود. از موتورسیکلت های عظیم الجثه تا نگهداری سگ در خانه...

حالا چند وقتی پسر بزرگ تر به باشگاه بدنسازی می رود. از همان روزهای اول هم تو کوچه وقتی راه می رود، جوری سینه کفتری و با دست های باز راه می رود انگاری که پهلوان محل است. هر بار که از کنارش رد می شوم، فقط به چشم هایش نگاه می کنم. آن غروری که در چشم هایش می بینم، آن احساس برتری که نسبت به بقیه دارد، ان نشانه های گنده لات بودنی که خاصیت این سن است، برایم عجیب است. عجیب چون من را یاد دوران بلوغ خودم نمی اندازد. نمی دانم من ایرادی داشتم یا عده خاصی این نگاه را دارند...

یکشنبه 31 مرداد‌ماه سال 1395 ساعت 12:15

سلام

الان که این پست را می نویسم، بیش از دو هفته از زمانی که زندگی ام دو نفره شد، می گذرد.

هنوز نتونستم به طور کامل این موضوع را هضم کنم که از این به بعد،  زندگی ام از تجرد جدا شده است و دریچه جدیدی از زندگی به رویم باز شده.

پروسه طولانی سپری شد. از زمانی که یک روز  از خانمی دعوت کردم که به یک کافی شاپ بیاید و حرف دلم را بزنم، تا روزی که محرم هم شدیم.

حتی خانواده ام هم باور نمی کردند. امیرحسینی که همیشه دیدگاه خاصی نسبت به ازدواج داشته،  چند روز قبل از شروع ماه رمضان گفت " پاشید بریم خواستگاری"

 اما از زمانی که کار وارد مرحله رسمی شد، همه چیز به سرعت برق و باد گذشت و الان صفحه دوم شناسنامه ام دیگر سفید نیست


وقتی داشتیم امضاهای معروف را می زدیم، محضردار گفت در اولین زمان حتما برید پابوس آقا امام رضا...

هر دو خندیدیم، چون از قبل طلبیده شده بودیم

امشب راهی مشهد هستیم

همین جا از همه حلالیت می طلبم

ان شاء الله نایب الزیاره تون خواهم بود

فروش زوری

یکشنبه 10 مرداد‌ماه سال 1395 ساعت 09:18

چند شب پیش به یکی از بازارهای معروف کفش رفته بودم. این پاساژ از قدیم برای خرید کیف و کفش معروف بود. اما خب یادم نمیاد تا حالا از این پاساژ کفشی خریده ام یا نه. رفته بودم که بیشتر مدل ها را ببینم و برای خرید جای دیگری مدنظرم بود.

جالب بود که تمام فروشندگان این پاساژ یک روش فروش داشتند. بلا استثناء دم مغازه ایستاده بودند و تا میخواستی نگاهی به ویترین بیندازی شروع به صحبت می کردند:

  • مجلسی مدنظرتونه یا اسپرت؟
  • از این مدل که دارید نگاه می کنید نمونه های دیگری هم داخل مغازه دارم. تشریف بیارید داخل
  • دو مدل همین الان برام رسیده که وقت نشده بگذارم داخل ویترین. بیایید داخل تا نشونتون بدهم


بعد وقتی مقاومت من را می دیدند، نحوه برخورد عوض میشد

  • آقا چیز خنده داری گفتم دارید می خندید؟
  • برای تست کردن کفش پولی نمی گیریم ها!


و اینگونه بود که بعد از دیدن چهار پنج مغازه، و اینکه دیدم بقیه فروشنده ها هم دم در مغازه شون ایستاده اند. ترجیح دادم از اون پاساژ بیرون بیام.

دو نکته تاسف بار داشت.

اول اینکه وضع بازار این قدر خراب است که همه فروشنده ها میخواهند به هر ترتیبی شده، خریدار را به داخل مغازه بکشانند. این قدر مشتری کم شده که فروشنده ها حوصله ماندن در  داخل مغازه را ندارند. کاش بازار رونق دوباره بگیرد

دوم اینکه چقدر در نحوه فروش عقب هستیم. از روش های منسوخ استفاده می کنیم و به خیال خودمان داریم بازارگرمی می کنیم تا مشتری را جذب کنیم. بدون اینکه اطلاع داشته باشیم این نوع تبلیغ، مشتری را فراری می دهد. من ِ مشتری،دوست دارم مدتی ویترین مغازه را نگاه کنم، اگر دوست داشتم داخل می آیم. شمای فروشنده اگر مدل های جدیدی برایت رسیده؛ آنها را هم در ویترین بگذار. اینقدر ویترین یکسان با مدل های به شدت مشابه در این پاساژ دیدم که متوجه شدم گرچه بازار بی رونق است اما صدمتر آنطرف تر، بازار کفش دیگری وجود دارد که حداقل مشتری در آن پرسه می زند و گاهی هم خرید می کند.

متاسفانه همچنان برای فروش و بازاریابی، روش هایی را استفاده می کنیم که از گذشته یاد گرفتیم و نمی دانیم باید خودمان را با شرایط جدید وفق بدهیم. چه فروشگاه های پر رونقی را دیده ام که کانال تلگرام دارند و جنس های جدید خود را در آن نشان می دهند و حتی دوره های فروش ویژه می گذارند. چه آنهایی که اینستاگرام دارند و چه آنهایی که با نحوه برخورد مناسب و آوردن جنس های با کیفیت ، مشتری خود را پابند می کنند.

یک لحظه فکر کنید فروشنده نمایندگی اپل، دم در بایستد و وقتی دارید از پشت ویترین نگاهی به گوشی ها می اندازید، بگوید آقا آیفون جدید هم رسیده و وقت نشده بگذارم تو ویترین، یه لحظه بیاید داخل تا این آیفون را ببینید...

( تعداد کل: 518 )
   1       2       3       4       5       ...       173    >>
e7e7e7