X
تبلیغات
رایتل

یکشنبه 11 مهر‌ماه سال 1395 ساعت 18:28

خانومم از مدت ها قبل نذر داشت. جمعه این هفته جای همه شما خالی، آش پختیم و بین جمعی از دوستان و فامیل پخش کردیم. اما بخش اعظم این آش، برای بیماران یک آسایشگاه روانی نذر شده بود.

تجربه جدیدی بود. نگهبان های آسایشگاه با مهربانی به استقبالمون اومدن.  از شرایط آسایشگاه گفتند. از اینکه 77 نفر بیمار را در چهار خوابگاه کوچک نگهداری می کنند. 

چند سینی بزرگ نشونمون دادند که پر بود از ظرف های حاوی قرص. ظرف هایی که هر کدام مخصوص یک نفر بود ولی مملو از قرص های رنگارنگ بود

و در انتها، دیدن بیمارانی بود که با مهربانی و روی خوش به استقبالمون اومدن

تجربه جدیدی بود. فکر می کنم هر از چند گاهی باید از این دست تجربه ها داشته باشم...

چهارشنبه 24 شهریور‌ماه سال 1395 ساعت 13:01

قبلا در مورد همسایه مون نوشته بودم. یکی از آزاده های جنگ تحمیلی  که دو پسر شر دارد. پسرهایی که هر چیزی میخواهند باید تامین شود. از موتورسیکلت های عظیم الجثه تا نگهداری سگ در خانه...

حالا چند وقتی پسر بزرگ تر به باشگاه بدنسازی می رود. از همان روزهای اول هم تو کوچه وقتی راه می رود، جوری سینه کفتری و با دست های باز راه می رود انگاری که پهلوان محل است. هر بار که از کنارش رد می شوم، فقط به چشم هایش نگاه می کنم. آن غروری که در چشم هایش می بینم، آن احساس برتری که نسبت به بقیه دارد، ان نشانه های گنده لات بودنی که خاصیت این سن است، برایم عجیب است. عجیب چون من را یاد دوران بلوغ خودم نمی اندازد. نمی دانم من ایرادی داشتم یا عده خاصی این نگاه را دارند...

یکشنبه 31 مرداد‌ماه سال 1395 ساعت 12:15

سلام

الان که این پست را می نویسم، بیش از دو هفته از زمانی که زندگی ام دو نفره شد، می گذرد.

هنوز نتونستم به طور کامل این موضوع را هضم کنم که از این به بعد،  زندگی ام از تجرد جدا شده است و دریچه جدیدی از زندگی به رویم باز شده.

پروسه طولانی سپری شد. از زمانی که یک روز  از خانمی دعوت کردم که به یک کافی شاپ بیاید و حرف دلم را بزنم، تا روزی که محرم هم شدیم.

حتی خانواده ام هم باور نمی کردند. امیرحسینی که همیشه دیدگاه خاصی نسبت به ازدواج داشته،  چند روز قبل از شروع ماه رمضان گفت " پاشید بریم خواستگاری"

 اما از زمانی که کار وارد مرحله رسمی شد، همه چیز به سرعت برق و باد گذشت و الان صفحه دوم شناسنامه ام دیگر سفید نیست


وقتی داشتیم امضاهای معروف را می زدیم، محضردار گفت در اولین زمان حتما برید پابوس آقا امام رضا...

هر دو خندیدیم، چون از قبل طلبیده شده بودیم

امشب راهی مشهد هستیم

همین جا از همه حلالیت می طلبم

ان شاء الله نایب الزیاره تون خواهم بود

( تعداد کل: 525 )
<<    1       2       3       4       5       ...       175    >>
e7e7e7