مطلبی برای روزنامه نوشتم به اسم " روان شناسی واکنش های افراطی". گر چه این مطلبم برای بررسی واکنش های افراطی سرمایه گذاران در بورس و بازار سرمایه اختصاص داره اما واکنش های افراطی ما ایرانی ها در همه زمینه ها وجود داره. از بورس بگیر که به خاطر یک شایعه یک روز نزولی است و یک روز صعودی تا زندگی روزمره تک تک ما... مثلا حین رانندگی یا سر یک جای پارک ، شده خون همدیگه را هم میریزیم. یا سر قضیه ازدواج. یا ازدواج نمی کنیم و یا چند بار چند بار ازدواج می کنیم و 10 تا بچه قد و نیم قد تحویل جامعه میدیم! یا راست افراطی میشیم یا چپ رادیکال! یک رابطه دوستی ده ساله ایجاد می کنیم و به خاطر یک سوء تفاهم کل رابطه را زیر سوال می بریم... بحث " رویدادگی " بحثی است مفصل که در همه زمینه های اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی و ورزشی و ... بروز و نمود داره... نتیجه اکثر این واکنش های افراطی چیزی جز پشیمانی نیست اما باز هم واکنش ها همان هاست و درس عبرت برای دیگران یا روز مباداست...
وقتی سوار اتوبوس شدیم طبق معمول همیشه دوست داشتم ردیف اول بنشینم اما امکانش نبود. ردیف سوم نشستم. کسی کنار ننشست اما در همین ردیف شخصی که به نظر شرایطی همانند من داشت نشست. یک ربع که از حرکتمان گذشت سر صحبت را باز کرد. از هفته نامه ای آمده بود که زیاد معروف نبود. سردبیر هفته نامه بود و بیشتر برای آشنایی با خبرنگاران در این تور شرکت کرده بود. وقتی خودم را معرفی کردم و گفتم در کدام روزنامه مطلب می نویسم ، از من خواست که گاه گداری برای آنها هم مطلب بنویسم. شماره ام را خواست و کارت ویزیتم را بهش دادم... در طول مسیر با هم گپ زدیم. به شهرک صنعتی که رسیدیم ، رو به روی سردر اصلی ترین کارخانه آن شهرک عکس یادگاری دسته جمعی گرفتیم. اول از همه به تصفیه خانه شهرک سر زدیم و اطلاعات مفصلی در موردش یادداشت کردیم. بعد هم نوبت به بازدید از سلسله کارخانههای آن گروه صنعتی رسید. مرتب به یکی از کارخانهها سر می زیدم. دو باره سوار اتوبوس می شدیم و دوباره همان روال برای کارخانه های بعدی... در هر بار سوار و پیاده شدن با چند نفر از خبرنگارها هم صحبت می شدم.نزدیک های ظهر در یکی از کارخانه ها با چایی و کافی میکس و رانی و کیک از ما پذیرایی شد. مرتب با نام اصحاب رسانه از ما یاد میشد و احترام زیادی برایمان قائل میشدند. از این همه عزت و احترام هم تعجب کرده بودم و هم دلیلش را می دانستم... بازدیدها که تمام شد ساعت نزدیک 2 بعدازظهر بود. دوباره سوار اتوبوس شدیم و این بار مقصد یکی از کاروانسراهای قدیمی شهر بود که اخیرا بازسازی شده و رستوران و چایخانه و فروشگاه و .. دارد. ناهار نسبتا مفصلی تدارک دیده بودند. سر میز هم همچنان روند آشنایی با دیگران ادامه داشت. بعد از ناهار، مدیر روابط عمومی گروه صنعتی همه را دور هم جمع کرد. اول تک تک خودمان و رسانه ای که از طرف آن آمده بودیم را معرفی کردیم. بعد نوبت به مدیر روابط عمومی رسید تا دقایقی صحبت کند و از لزوم حمایت از تولیدات داخلی بگوید و اصل مطلب را بگوید که در گزارش و خبر ها و عکس هایمان تا میشود از آن گروه تعریف کنیم.
موقع خروج از کاروانسرا و در انتهای تور بازدید، همان گروه صنعتی به هر خبرنگار یکی بسته داد. در آن بسته هدایایی با آرم آن کارخانه وجود داشت به همراه همان عکسی که صبح در کنار سردر آن کارخانه گرفته بودیم. عکس دسته جمعی را بروی قابی چاپ کرده بودند و زیر آن نوشته بودند بازدید اصحاب رسانه ...
ساعت نزدیک 4 بعدازظهر بود و موقع برگشت. روی همان صندلی نشستم اما این بار با بیشتر افراد آشنا شده بودم و کل مسیر برگشت را در حال صحبت از اخبار روز و حاشیه هایش بودیم...
اواخر هفته گذشته، دبیر تحریریه زنگ زد و گفت که دوشنبه باید به مراسمی بروم و گزارشش را بنویسم! فکر نمی کردم حرفش جدی باشه و به احتمال زیاد نباید دوشنبه جایی برم. اما یکشنبه ظهر بود که زمان و مکان قرار را برایم مسیج کرد. تا صبح دوشنبه هنوز نمی دونستم که چی در انتظارمه اما مطمئن بودم که به عنوان یک غریبه وارد یک جمعی خواهم شد. با اینکه قرار ساعت هشت و نیم صبح بود من خودم را ساعت 8 به محل قرار سوندم. هنوز کسی نیومده بود و رفتم داخل اتاق مدیر روابط عمومی. از شانس بد من هیچ کسی را در آن شرکت یا روابط عمومی اش نمی شناختم. وارد اتاق که شدم دو نفر خبرنگار دیگه هم بودند. از نحوه حرف زدن و حرف هایی که میزدن مشخص بود که از قبل با هم آشنایی دارند... بعد از چند دقیقه یکیشون ازم سوال کرد که از کدوم رسانه اومدم و من هم اسم روزنامه را گفتم... کم کم یخم داشت آب میشد و من هم چند کلمه ای صحبت می کردم... مدیر روابط عمومی که اومد گفت بریم تو پارکینگ و آماده بشیم برای رفتن. وقتی داشتم می رفتم تو پارکینگ چشمم به اتوبوسی افتاد که منتظر ما بود. از خودم پرسیدم مگه چند نفر قراره باشند که اتوبوس آوردن؟!
وقتی رسیدم تو پارکینگ دیدم جمعیتی حدود 25 خبرنگار تو پارکینگ ایستادن که همه با همدیگه آشنا هستند و با اسم کوچک یکدیگر را خطاب می کنند... رفتم گوشه ای ایستادم اما مشخص بود که همه زیر به چشمی به من ِ غریبه نگاه می کنند ...تو این جمع حرفی برای گفتن نداشتم چون همه داشتند از نشست ها و کنفرانس های خبری که دیروز و پریروز شرکت کرده بودند حرف میزدن...
نیم ساعتی معطل شدیم تا تدارکات تور بازدید مهیا بشود و بقیه خبرنگارها هم برسند... حدود ساعت 9 سوار اتوبوس شدیم...
ادامه دارد