افرند
افرند

افرند

حیوان به آن عظمت نداریم!

رو به روی دفترم یک قصابی هست که چند وقتیه کار و کاسبی اش کساد شده و مشتری زیادی نداره... امروز حین کار کردنم صدای فجیع یک مرغ یا خروس به گوشم رسید. سرم را که بالا آوردم دیدم یک گربه داره با سرعت یوزپلنگ طول کوچه را طی می کنه. اول فکر کردم این صدا به خاطر شیطنت این گربه بوده اما وقتی سمت قصابی را نگاه کردم دیدم فردی که تازه یک پراید صفر خریده بوده برای دفع چشم زخم و این چیزها ، این مرغ یا خروس را آورده بوده که قصاب قربونی کنه و این هم خون این قربونی را به جلو و عقب ماشینش بماله تا از این به بعد از هر گونه بلا و گزند در امان باشه!!!

قبلا هم زیاد دیده بودم ماشین هایی که روی کاپوت یا در صندوق عقب یا پلاک های ماشینشون خونی بوده و این کار را برای جلوگیری از چشم زخم انجام دادن...هیچوقت هم تو کتم نرفته و نمیره که با کشتن و قربونی کردن و پاشیدن خون قربونی روی ماشین اتفاق خاصی میفته.

این ها به کنار. گفتم اگه برای یک پراید که به نوعی ارزون ترین ماشین حال حاضر( به غیر از وانت پیکان!) به حساب میاد باید مرغ قربونی کرد ، برای ماشین های زیر هم به ترتیب باید حیوان های زیر را قربونی کرد:


پزو 206 تیپ 5 .................... گوسفند

مگان 2000 سی سی.......... گاو

لکسوس کوپه..................... شتر

پرادو 4 در........................... زرافه

بنز سری S........................ فیل

فراری .............................. نهنگ

بوگاتی ویرون..................... ؟؟؟؟؟


خبر بهشتی ِ اردیبهشت از راه رسید...

و اینگونه بود که من عمو شدم...


دیدار با مارکوپلو 2


پنجشنبه از صبح رفتم نمایشگاه. داشتم غرفه ها را نگاه میکردم که دیدم نزدیک در ِ اصلی، جمعیت زیادی جمع شده و دور جایی حلقه زدند. نزدیک تر که رفتم دیدم مردم فرهیخته، بازدید از نمایشگاه را بی خیال شده اند و در حال گرفتن عکس یادگاری با "حسینی بای"هستند! ایران کشوری است که در آن حسینی بای هم جزو سلبریتی ها به حساب میاد! امسال همبرگر ذغالی مد شده بود و نزدیک های ظهر دود زیاد غرفه های فست فود محوطه را مه آلود کرده بود. چند دقیقه تا ساعت 3 بعدازظهر زمان باقی مونده بود. دوباره همون مسیر دیروزی را با سرعت طی کردم تا به غرفه انتشارات مثلث رسیدم. باورم نمیشد. جمعیت زیادی دم غرفه منتظر بودند. این جمعیت زیاد از 95 درصد دختر و 5 درصد پسر تشکیل شده بود. یکی از دخترها داشت برای یک بازدید کننده دیگه توضیح میداد که منصور ضابطیان همیشه به موقع در غرفه حاضر میشه و اگه گفته ساعت 3 همون ساعت خودش را به غرفه میرسونه. دیدم اگه منتظر بشم منصور ضابطیان برسه و بعد بخوام کتاب را بخرم و بعد هم بدم امضا کنه کلی باید منتظر بشم و با این جمعیت راهی به جایی نمی برم. به سختی خودم را از بین جمعیت جلو بردم و رسیدم به غرفه. به فروشنده گفتم کتاب مارک دوپلو را برای من حساب کنه. وقتی اومد کتاب را حساب کنه دید روی پیشخون غرفه یکی از کتاب ها نیست! کلی دمغ شد و رو کرد به دو فروشنده دیگه و گفت یکی از کتاب ها نیست. در همین حین بود که نویسنده کتاب خودش را از بین جمعیت به غرفه رسوند و به سختی رفت پشت پیشخون. دقیقا همون جایی که من ایستاده بودم. سریع یکی از کتاب هایش را برداشتم و گفتم میشه این را برای من امضا کنید. با خوشرویی لبخندی زد و گفت حتما. اسمم را پرسید و کتاب را امضا کرد. بعد کتاب را به فروشنده نشون دادم و گفتم این را برای من حساب کنید. اون که هنوز دمغ بود کتاب را از من گرفت و یک کتاب از زیر پیشخون داد. دوباره همون کتاب را از دستش گرفتم و با تاکید گفتم این را برای من حساب کنید چون امضا شده. با دلخوری گفت اول حساب کن بعد بده امضا کنند. شاید درستش همین بود اما من نمی تونستم این موقعیت خوبی که داشتم را رها کنم. وقتی کتاب ِ امضا شده را حساب کردم سرم را برگردوندم تا از بین جمعیت راه خروجی پیدا کنم. اما تصویری که در اون لحظه دیدم به شدت برایم جالب بود. تمام اون جمعیت 95 درصدی یک گوشی دستشون بود و داشتن از من و منصور عکس و فیلم میگرفتند... !