افرند
افرند

افرند

1- با اجازه شما ، طلا کشید پایین... در این بحبوحه، عده ای هستند که در حین اینکه بر سر خود میزنند، طلا می خرند یا می فروشند و من مانده ام  آنها در دهه محرم به علت عزاداری روی سر خود می زنند یا به علت اینکه طلا کشیده پایین... بعد در همین حین، همکاران من، هندزفری ها را در گوش نهاده اند و با خیال راحت پیگیر تماشای ادامه فیلم سینمایی خود هستند...


2- از خصوصیات بارز رانندگان بین شهری، گوش دادن به اهنگ است. گرچه ممکن است نوع آهنگ های سِلِکت شده متفاوت باشد اما همه راننده ها بی برو برگرد آهنگ گوش می دهند. در این مدتی که دائم السفر بودم از آهنگ های جواد یساری و آغاسی شنیده ام تا خواجه امیری و شش و هشت آنور آبی تا شجریان و کوروس سرهنگ زاده! در دهه محرم چون نمی شود آهنگ های شاد مجلسی گوش داد همگی متفق القول مداحی گوش می کنند... در سفر اخیرم این توفیق نصیبم شد که سه نوع مداحی گوش کنم. مداحی اول شعر و نوحه نداشت. فقط صدای دوبس دوبس می آمد.... نمی دانم ذکرشان چه بود اما در هر حال این صدا می آمد. در نوع ذوم مداح محترم به خودش بد و بیراه می گفت و مرتب می گفت من فلان حیوانم و خودش را به سگ و غیره تشبیه می کرد. نوع سوم به خودش بد و بیراه نمی گفت بلکه مذاهب دیگر را نشانه گرفته بود و به آن ها بد و بیراه می گفت ... خلاصه توفیقی بود که به این راحتی ها نصیب هر کسی نمی شود... میدانید باید سِلِکت شده باشید!


3- امتحانات دانشگاه تمام شد. دیگر به غیر از پایان نامه کاری در دانشگاه ندارم و بعید است دوستان دوران دانشگاه را ببینم. بعد از پایان امتحان که ساعت 12 بود قرار شد برویم دور هم ناهار خداحافظی بخوریم. 40 دقیقه طول کشید تا همکلاسی های خانم، به سرویس بهداشتی رفته و خود را مجددا بیارایند! ( آرایش مجدد غلیظ). به علت کثرت جمعیت و نبود وسیله نقلیه رفتیم آن طرف خیابان در رستورانی که ما پسرها همیشه ناهار را آنجا می خوریم. در این حین خانم ها اعتراض نمودند و گفتند این روستوران بی کلاس است. خلاصه تا برویم رستوران با کلاس ساعت از یک هم گذشت و من که یک و نیم بلیط داشتم مجبور به ترک رستوران شدم! اینگونه بود که در آخرین امتحان، بنده گرسنه سوار اتوبوس شدم و فقط پای عکس دورهمی دوستان در رستوران را لایک کردم...

گوگل آش

 یک سال پیش درسی داشتیم که قرار است آخر این هفته امتحانش را بدهیم. استاد معظم کلا اهل نیامدن بود و هست و برای همین کلاسمان فقط سه چهار جلسه بیشتر تشکیل نشد. منبعی که استاد معرفی کرد، کتابی بود به زبان اصلی که ترجمه ای از آن هنوز چاپ نشده. استاد معظم پیشنهاد داد که هر فصل را یک گروه دو سه نفری ترجمه کند و ارائه بدهد و در انتها استاد همین ترجمه ها را به نام خودش در قالب یک کتاب منتشر کند. ( نقش استاد محترم قابل تامل و تدبر است!) هر گروه فصل خودش را ترجمه کرد و مسلم است که در گروهی که من در آن بودم وظیفه ترجمه بر عهده من بود و دیگر دوستان من را تشویق می کردند.

حالا رسیده ایم به موعد امتحان. کاری نداریم که استاد چیزی درس داد یا نداد... چیزی که الان به شدت جلب توجه می کند ، سختی خواندن متنی است که دوستان ترجمه کرده اند. مثلا یک فصل را سه نفر تقسیم بر سه کرده و هر کدام بخش خود را ترجمه کرده اند و در انتها این قسمت ها را به هم چسبنده اند و تحویل داده اند. و نتیجه آشی شده است که نخود لوبیای آن را یک نفر آماده کرده و رفته بعد دیگری آمده سبزی اضافه کرده و یک همی زده، نفر آخر هم آمده رشته اضافه کرده و این آش را هم زده و رفته و الان ما قرار است این آش را بخوریم...به به...

طی این 5 فصلی که خوانده ام با قلم 15 نفر آشنا شده ام و در هر خط به روح مخترع گوگل ترانسلیت درود ویژه ای فرستاده ام.


از خصوصیات بارز اینکه همکارانت خانم باشند این است که به جای صحبت در مورد راجر فدرر و بازی دیشب رئال، باید به صحبت های انها در مورد روش های نوین کاهش وزن از طریق چای بابونه و سایز ایده آل دور کمر گوش کنی!


+ الان بحث چالشی تر شد و رسیده به عروسک لامیلی...!!! 


من از طبقه چندم خودم را پرت کنم پایین مرگ سریع و راحتی خواهم داشت؟!