افرند
افرند

افرند

موجز

یکی از تمرین های نگارش مطبوعاتی و رسانه ای، مختصر نویسی است. این که بتوان کل قضیه را در چند جمله بیان کرد بدون این که نکته ای جا بماند. آغاز این برنامه هم به حدود 150 سال قبل بر می گردد. وقتی می خواستند خبر پیروزی یا شکست در جنگ را از طریق تلگراف بیان کنند و برای همین به خاطر اینکه خطوط و تلگراف قطعی زیادی داشت مجبور بودند کل خبر را به صورت مختصر بیان کنند تا مبادا مشخص نمودن طرف پیروز یا بازنده در همین قطع و وصلی  از قلم بیفتد. کمی بعد هم در سبک نگارش مدرنیسم به این قضیه توجه ویژه شد و جنبش داستان های 55 کلمه ای به راه افتاد. 

خلاصه مطلب اینکه در دنیای امروز که دیگر نوشته های اینترنتی، چه در وبلاگ و چه در شبکه های اجتماعی، جای خود را به استاتوس و عکس و اینستاگرام داده است، چه بهتر که وب نوشت های من هم کوتاه باشد. می شود کل یک قضیه را چند جمله خلاصه کرد، به صورتی که هم من بتوانم مطلبم را بگویم و هم حوصله و وقت مخاطب اجازه خواندن آن را بدهد...همین!

وقتی مجبور به جابه جایی و انتقال از دفتر قدیم به دفتر جدید شدیم، هنوز دفتر جدید به طور کامل آماده نبود. دفتر جدید در ساختمان در حال بازسازی واقع شده بود و من هر چه به رییس و روسا گفتم که اینجا به این زودی ها تکمیل نمی شود گوش ندادند و رفتند. دفتر را در حالتی تحویل گرفتیم که هنوز کولر نداشت، سنگ دیوارهای راهرو نصب نشده بود. پله ها به صورت سیمانی بود و منتظر سنگ. گاز وصل نبود و هزار و یک مشکل دیگر. در این مدت از دردگلو و به آسم رسیدیم از بس که خاک خوردیم! فکر کنید نصب کولرگازی در حالتی که تمام لوله های لازم از قبل آماده بود، یک هفته طول کشید. آن هم در شرایطی که با تخریب دیوار همراه بود و چون نباید از پشت سیستم تکان می خوردیم، تمام این گرد و خاک ها را با سس خوردم! هنوز گاز وصل نشده و یک ماهی می شود که غذایم را سرد میخورم. از سر و صدای برش سنگ در راه پله ها که بگذریم و خاکی شدن تمام لباس هایی که داشتم را هم نادیده بگیریم، پس از این یک ماه اوضاع رو به بهبودی است. تقریبا سنگ دیوار و راه پله ها تکمیل شده است و مانده است گچ کاری بالای آنها...کولر نصب شده ولی گاز هنور که هنوزه قطع است. حالا اینها به کنار...مالک ساختمان امروز زنگ زده است به تمامی همان رییس و روسا که ساختمان دیگر تکمیل و آماده بهره برداری است!!

امروز دوباره همان رییس و روسا زنگ می زدند به من که کار تمام شده؟ اوضاع رو به راهه؟ حالا من هر چقدر از کم و کاستی ها می گفتم فکر می کردند غر بیخود می زنم اما بعید می دانم یکی از آنها می توانستند حداکثر چند ساعت در این شرایط باشند... آخر سر دیدم فایده ندارد. یکی از آنها که زنگ زد گوشی را بردم پیش استاد سنگ کاری که داش با سنگ فرز، پله ها را به اندازه درست برش می داد... گوشی را دقیقا بردم نزدیک همین سنگ فرز و به رییس و روسا گفتم بشنوید...این است شرایط هر روز ما...زپرررررررررررررررررت

ای کاش

چند روز پیش یکی از مشتری ها که نمایندگی بیمه دارد، در مورد بیمه عمر میگفت و از این که اگر ماهی 100 هزار تومان بدهم 30 سال دیگر 6.5 میلیارد نصیبم می شود و از این صحبت ها. مسلما هر کسی در این فکر است که امروز کاری بکند که 20، 30 سال دیگر که توان کار کردن ندارد، پشوانه ای در اختیار داشته باشد. مثل همین پرداخت حق بیمه که بعد از بازنشستگی مستمری ماهانه داشته باشیم. احتمالا شما هم در اطراف خود کسانی را می شناسید که به علت عدم آگاهی در زمینه بیمه، در حال حاضر و بعد از 40 سال کار کردن، مستمری بازنشستگی یا حتی پس انداز درست و حسابی ندارند. همه این ها را گفتم که به این قسمت برسم که همیشه یکی از بزرگ ترین دغدغه های من همین مسئله بوده. همیشه در فکر این هستم که الان که توانایی کار کردن دارم خب تا بشود کار می کنم اما ای کاش شرایط به به صورتی باشد که بعد از 50 یا 60 سالگی این دغدغه کم رنگ شده باشد.

چند وقتی است که بازنشستگان ذوب آهن، این غول بزرگ فولاد، مستمری های خود را با تاخیر دریافت می کنند. این همان نکته بد ماجراست. شخصی که 30 سال پای کوره های بلند ذوب آهن کار کرده به این امید بوده که بعد از عمری بتواند زندگی راحتی داشته باشد نه اینکه سه ماه حقوق بازنشستگی خود را نگرفته باشد و کارش از تحصن در خیابان های اصفهان، به تحصن رو به روی مجلس کشیده شود... ای کاش هیچ بنده ای درگیر مادیات نباشد...