صبح ساعت 6 صبح رسیدم تهران. قرارم با استاد ساعت 10 صبح در دانشگاه شهید بهشتی بود. برای همین چند ساعتی وقت داشتم. طبق معمول اول سری به نمازخانه ترمینال زدم و دیدم هنوز قانون نخوبیدن وجود داره! رفتم تو اتاق انتظار نشستم و یک ساعتی در حالت نشسته و نیمه خواب، از سر اجبار سریال های شبکه نمایش را با صدای بلند گوش دادم! ساعت 7 دیگه از این نوع نشسته چرت زدن خسته شدم و ترجیح دادم برم سمت دانشگاه. با دو بار سوار تاکسی شدن میتونستم تا درب دانشگاه بروم. پیرمردی که راننده تاکسی بود کاغذی روی شیشه، جلوی دید مسافران چسبانده بود که از دادن کرایه در هنگام رانندگی خودداری کنید و سر همین موضوع با خانومی که مسافر صندلی جلویی بود حسابی بگو مگو کردند و کم کم به ناسزا هم کشید!
هنوز چند دقیقه تا ساعت 8 باقی مانده بود که رسیدم دانشگاه. اول به اتاق استاد سر زدم. شانسم را امتحان کردم که شاید باشد و من بتوانم زودتر برگردم. درِ اتاق بسته بود. کلا دانشگاه خلوت بود. رفتم نمازخانه دانشگاه. دراز کشیدم اما از استرس و خستگی و بی خوابی دیشب، خوابم نبرد. 8.45 دوباره برگشتم پشت در اتاق استاد. تو کریدور دانشکده، نه صندلی برای نشستن بود، نه آبخوری و نه حتی یک پریز برق. البته از قبل می دانستم کجا پریز برق هست که دیدم با یک عدد سطل آشغال ، پریز را مستتر کرده اند که مبادا منِ دانشجو بخواهم از برق دولتی استفاده کنم! مثل همیشه تو کیفم کتاب و مجله برای خواندن بود و یکی از همین کتاب ها را بیرون آوردم شروع کردم به خواندن.
دیشب استاد گفته بود که احتمالا پروژه را که امضا می کند باید ببرم قزوین و برسانم دست یک استاد دیگر... تا قزوین 1.5 ساعت راه بود و تنها راهی که میشد من از قزوین خودم را به اصفهان برسونم این بود که سوار اتوبوس ساعت 13.35 قزوین- اصفهان بشوم. از قزوین فقط دو اتوبوس برای اصفهان وجود دارد که ساعت 1 و 1.5 حرکت می کنند و اگر به این اتوبوس ها نرسی، باید یا یک شب در قزوین بمانی یا اینکه دوباره برگردی تهران و از آنجا سوار اتوبوس بشی که در بهترین حالت 12 شب به اصفهان میرسیم و این یعنی از دست دادن برنامه روزنامه...
ساعت 10 شد ولی استاد نیومد. ساعت 10.23 دقیقه استاد وارد دانشکده شد. دویدم سمت اتاقش و حالت یک فرد مظلوم که سه ساعت است پشت در اتاق ایستاده به خودم گرفتم. وقتی من را دید پرسید کی رسیدم. گفتم 8...گفت ای کاش زنگ زده بودی و من صبح دانشگاه بودم! به شدت کظم غیض کردم و وارد دفترش شدیم. کلی از مسائل حاشیه ای حرف زد. از اینکه مجبور شده برای همایش فلان مطلب بنویسد و غیره... این حرف ها را در حالتی میزد که هر دقیقه برای من کلی ارزش داشت. بالاخره بحث رسید سر موضوع پروژه من. زنگ زد به استاد فلانی. پرسید کجایی ؟ میخوام دو تا پروژه برایت بفرستم. گفت قزوین! استادم هم گفت الان یه دانشجو میاد پیشت!
مانده بودم که چرا میگه دو تا پروژه. خودش توضیح داد که دیشب زنگ زده به یکی از دانشجوها که تهرانه. گفته بیا این دو تا پروژه را ببر که اون گفته نمیرسه... خلاصه دو تا پروژه دست من داد برای اینکه ببرم قزوین. ساعت 10.45 دقیقه بود. دو ساعت و چهل و پنج دقیقه فرصت بود خودم را به قزیون برسونم و پیش استاد فلانی برم و اگر وقت شد به اتوبوس اصفهان برسم! مگه میشه؟!
ادامه دارد...
تلفن را که جواب داد پرسیدم استاد برنامه فردای شما مشخص شد؟ میتونم بیام پروژه را تحویل بدهم؟ با یک حالت حق به جانب گفت "من فردا کلا تهران نیستم. برنامه شما هم میمونه برای شنبه و استاد فلانی هم اون موقع نیست!" یک جوری که انگار من چقدر تقصیر داشتم که نشده مرخصی بگیرم و 500 کیلومتر راه طی کنم و ...
اما این موضوع یک نکته خوب داشت. گرچه برنامه پروژه ام عقب افتاده بود اما در هر حال چهارشنبه اصفهان بودم که برایم مهم و حیاتی بود. دلیل هم داشت. از اول مرداد مرتب از بچه های روزنامه می پرسیدم که برنامه روز خبرنگار چی شد؟ معمولا هم اینطور جواب میدادن که امسال بودجه قطع شده و وضع خوب نیست و شاید برنامه نگذاریم! 17 مرداد هم رد شد ولی خبری از برنامه نبود. نمی دونم چرا ولی بیشتر از بقیه دوست داشتم برای روز خبرنگار برنامه باشه و همه دور هم جمع بشیم. حالا بعد از مدت ها قرار گذاشته بودند که برای روز خبرنگار، چهارشنبه شب ساعت 8.15 دور هم جمع بشیم. اگر استادم میگفت که باید تهران برم، به احتمال زیاد این برنامه را از دست میدادم و خب منی که مدت ها بود انتظار این شام را داشتم ، نمی تونستم به برنامه برسم. تو خونه همه بهم میگفتن که خب یک شام از دست میدادی و مشکلی نبود و از این شام ها باز هم خوردی! خلاصه تو خونه اینجوری دل داریم میدادن!
سه شنبه عصر رفتم روزنامه و با بچه ها برای فردا شب قرار گذاشتیم. شب هم تا ساعت 9.5 کلاس یوگا بودم. وقتی تمام شد و در رختکن در حال لباس عوض کردن بودم، سری به گوشیم زدم. دیدم دو تا میس کال داشتم! اون هم از چه کسی؟! استادم! شاید باورش براتون سخت باشه اما تا به حال بهم زنگ نزده بود و هر چی ارتباط داشتیم از سمت من بوده. تقریبا علت زنگ زدنش را فهمیدم با این حال بیرون باشگاه تماس گرفتم ببینم چه کاری داشته؟
این بار صدایش آرام تر بود. با یک لحن مهربانانه تر پرسید اگر بخواهم برم تهران کی میرسم؟ کدوم ترمینال؟ اگه بخوام قزوین برم چی؟ اتوبوس هایش برای چه ساعتیست؟ آخر کار گفت که فردا تهران است و میتونم برم پیشش... ساعت نزدیک 10 شب بود و این حرف استاد یعنی من باید تا دو ساعت دیگه سوار اتوبوس شده باشم. سریع رفتم خونه. شام خورده و نخورده، وسایلم را جمع کردم و دوش گرفتم و بلیط گرفتم و راهی ترمینال شدم... در همون حالتی که از زور خستگی تو اتوبوس در حالت خلسه بودم، یادم اومد که برنامه فردا شب روزنامه پرید...
ادامه دارد...
تقریبا یک ماهی بود که پروژه را برای استادم ایمیل کرده بودم و قرار بود ظرف یک هفته جوابش را بدهد. چند روز بعد هم مقاله را فرستادم. مسیج هم زدم که به پیرو پروژه، مقاله هم به ایمیل شما ارسال شد. یک هفته دیگر هم صبر کردم و خبری نشد. شنبه هفته پیش کاسه صبرم لبریز شد و زنگ زدم به استاد. اصلا یادش نبود که کی و کجا چه خبر بوده! فکر کرد هنوز پروژه را نفرستادم. گفت میخواند و جوابم را می دهد.
دوشنبه ظهر بود که حین کارهای روزانه، دیدم ایمیلی از طرف استاد به دستم رسیده و نوشته که کارم مورد تایید است و یک نسخه هارد کپی به دستش برسانم! همیشه به نسخه پرینت شده می گوید هارد کپی! پیش خودم فکر کردم بخواهم بروم تهران و برگردم کلی هزینه روی دوشم خواهد گذاشت و یک روز مرخصی می خواهد و ... برای همین زنگ زدم که اگر بشود نسخه پرینت شده را برایش پست کنم. وقتی زنگ زدم گفت "باید پروژه را بیاری اینجا که من امضا کنم و بعد ببری پیش استاد فلانی. برای همین فردا صبح ساعت 10 قرار". از دفعات قبلی می دونستم که اگر بگویم نه و بماند چند روز دیگر، باز هم قهر می کنه و ناز می کنه و بعدا بیچاره ام میکنه. برای همین گفتم باشه. برگشتم پشت میزم و داشتم فکر می کردم خب باید برای سه شنبه مرخصی رد کنم و بلیط بگیرم و فلان و بهمان که یادم اومد ای واااای...فردا سه شنبه است و روز صفحه بندی روزنامه... هر جور فکر کردم کسی نبود که بتواند به جای من صفحه را ببندد. مجبور شدم دوباره به استاد زنگ بزنم که سه شنبه نمی تونم تهران باشم. بهش برخورد و گفت برای خودت گفتم که کارت زودتر راه بیفته و ... گفتم خب چهارشنبه میام. بادی در صدایش انداخت و گفت "برنامه چهارشنبه من مشخص نیست. فردا ظهر زنگ بزن که ببینم برنامه ام به چه صورته..." خداحافظی کردم و باز هم برگشتم پشت میزم. به فکر کارهای نکرده ام افتادم و اینکه در هر حال باید تا فردا از پروژه پرینت بگیرم و فنرزنی کنم و آماده باشم که اگر گفت بیا کیفم را روی دوشم بیندازم و راهی ترمینال شوم...
صبح سه شنبه قبل از اینکه سر کار حاضر بشوم رفتم از پروژه پرینت گرفتم. استرس زیادی داشتم. چون هر لحظه ممکن بود بگوید فردا صبح تهران باش...
ظهر شد. دو سه بار زنگ زدم اما در دسترس نبود. شاید وسط جلسه ای بوده. بار چهارم تلفن را جواب داد....
ادامه دارد...