افرند
افرند

افرند

تمام شد

بعد از بدو بدو کردن های زیاد که داستان مفصل اش را در پنج پست نوشتم، بعد از خون جگر خوردن های زیاد از بس که تاریخ و زمان دفاع عقب و جلو شد، بالاخره برای چهارشنبه هفته قبل زمان دفاع تعیین شد. سه شنبه هفته قبل با خانواده شال و کلاه کردیم و راهی سفر شدیم. چهارشنبه صبح، جلسه دفاع شش نفر از بچه های هم دوره من بود. به عنوان دومین نفر از پایان نامه ام دفاع کردم. همه چیز خوب پیش رفت. استادها هم که به اندازه کافی ازپروژه ام تعریف کردند و نمره کامل را گرفتم.  دو روزِ بعد هم به گردش در چند شهر گذشت و به بهانه پایان نامه ، سفر مختصری هم تجربه کردیم. جای همه خالی....

بالاخره سایه این غول بی شاخ و دم از روی سرم برداشته شد و حالا می تونم نفس راحتی بکشم. وقت استراحت ندارم و می خواهم به کارهای عقب افتاده ام برسم، اما دیگر دغدغه و نگرانی و استرسش را ندارم.

امروز را در خدمت شما هستم و انشاا... فردا شب عازم همان سفر مشهد معروف هستم. اگر توفیق داشته باشم نایب الزیاره همه خواهم بود.

اولین نفر (قسمت آخر)

از شانس من، یکی از خیابان های اصلی قزوین را بسته بودند و برای همین مسیر جایگزین شلوغ و  پرترافیک بود و ما هم در ترافیک گیر کردیم. تمام ناخن های دستم را خورده بودم! اگر امکان داشت ناخن های پایم را هم می کندم اما خب نمیشد! به هر زحمتی بود ساعت 13:01 دقیقه رسیدیم شهرداری. سریع خودم را به پشت در اتاق شورای شهر رساندم. اما دیگر استاد جواب تلفن هایم را نمی داد. دو بار زنگ زدم. جواب نداد. از افرادی که در راهرو بودند سراغش را گرفتم. گفتند جلسه شورای شهر است و ایشان هم در جلسه... پاهایم سست شد. نشستم روی صندلی. به ساعت نگاهی انداختم. 13:07 دقیقه... باید قید اتوبوس اصفهان را میزدم. تلاشم را کرده بودم ولی فایده نداشت. 13:10 دقیقه مسیجی به دستم رسید که استاد نوشته بود منتظر باشید. رفتم در محوطه شهرداری. راننده تاکسی ماشینش را پارک کرده بود و خود زیر سایه درخت های کاج ایستاده بود. از دور با سر سوال کرد که نشد؟ من هم با حرکت سر گفتم نه...

دوباره برگشتم روی همان صندلی نشستم. ساعت 13:15 بود. برای آخرین بار شانسم را امتحان کردم و زنگش زدم. باز هم جواب نداد... یک آن دیدم از در اتاق بیرون آمد و گفت در حین حرف زدن بوده و نمیشده که اتاق را ترک کند. پروژه ها را تحویلش دادم... گفت شنبه تماس بگیر... چند بار تشکر و عذرخواهی کردم و دویدم بیرون... به راننده که هنوز در سایه بود گفتم بدو بریم. بنده خدا او هم مثل من می دوید سمت ماشین. سوار ماشین شدیم. دوباره تبلتم را دراوردم و شماره شرکت سیر و سفر در ترمینال قزوین را پیدا کردم. زنگ زدم. هنوز طرف الو نگفته بود که گفتم اتوبوس اصفهان بدون من حرکت نکنه! به ترکی چیزی گفت متوجه نشدم. گفتم من تو راهم و دارم میام ولی من  باید سوار اتوبوس بشم. گفت باشه. زود بیا

هنوز به ترمینال نرسیده مراسم تشکر از راننده جوان را به جا آوردم و کرایه اش را حساب کردم. 13:28 دقیقه رسیدم ترمینال. در حال دویدن در محوطه ترمینال بودم که یک نفر داد زد شما بودی برای اصفهان تلفن زدی؟ گفتم آره...گفت بیا سوار شو

13:30 دقیقه سوار اتوبوس شدم... این یعنی اینکه که به مراسم میرسم...




ساعت 7.45 دقیقه شب رسیدم اصفهان. نیم ساعتی وقت داشتم. رفتم وضو گرفتم و در مسجد ترمینال، نماز جماعت خوندم. بعد از نماز رفتم پارکینگ ترمینال. موتورم را تحویل گرفتم و رفت سمت محل برنامه... به موقع رسیدم. بعد از سخنرانی های مرسوم و تقدیر و تشکر و باقی مسائل، سردبیر از اتفاق ویژه مراسم رونمایی کرد. گفتند میخواهیم در مراسم امشب قرعه کشی کنیم و چهار نفر را به مشهد بفرستیم. فقط کسایی میتونن شانس برنده شدن داشته باشند که در برنامه حضور داشته باشند و اگر در برنامه نباشند به جای آنها اسم یک نفر دیگر را بیرون می آوریم. قرعه کشی شروع شد... اسم ها بیرون آورده شد... من اولین نفر بودم...

اولین نفر (قسمت چهارم)

هنوز استاد داشت توصیه های لازم را میکرد و شماره موبایل استاد فلانی و شماره موبایل اون یکی دانشجو را میداد که یکی دیگر از دانشجو های استاد وارد دفترش شد. کار زیادی نداشت و گیر یک امضا بود. در همین حین داشم فکر می کردم که الان باید از شمال تهران خودم را به غرب و ترمینال غرب برسونم. این کار را هم باید با تاکسی دربست انجام بدم . بعد از ترمینال غرب دوباره با سواری های تهران قزوین خودم را به قزوین برسونم. تو قزوین هم دربست بگیرم و ... 

در همین حین بود که اون دانشجو به استاد گفت باید برود اکباتان ( گه من دقیقا نمیدونم کجاست) . استاد هم بی درنگ گفت که من را تا ترمینال غرب برساند. حالا از من انکار و  از استاد و اون دانشجو اصرار... خلاصه همراه با دانشجوی خیرّ حرکت کردیم به سمت غرب تهران. در راه فهمیدم که دوره لیسانس هم دانشگاهی و هم رشته ای خودم بوده! فقط ورودی ده سال قبل تر از من! خلاصه کلی خاطره استادها را در مسیر با هم مرور کردیم. در حین همین مرور کردن ها بود که چشم من فقط به ساعت دیجیتال ماشینش بود و ذهنی حساب می کردم که چقدر وقت دارم....ساعت 11.19 دقیقه بود که رسیدم ترمینال غرب. با پرس و جو سراغ واشین های سواری قزوین را گرفتم.  خدا می دانست که چقدر باید صبر کنم تا این ماشین ها پر شود. از شانس من سومین مسافر بودم که سوار ماشین شد و جای نفر چهارم هم یک بسته کارتنی بزرگ گرفته بود. ساعت 11.25 دقیقه سوار بر ماشین از در ترمینال به سمت قزوین حرکت کردیم. یک ساعت نیم اگر در راه بودیم،یک بعدازظهر میرسیدم قزوین. خیلی بعید بود به اتوبوس اصفهان برسم و باید قید برنامه شب را میزدم. 

در مسیر نگاهی به پروژه دانشجویی انداختم که وظیفه حملش بر عهده من بود. تازه فهمیدم یک خانم است! بعد از آن هم تبلت را از کیفم بیرون آوردم و در اینترنت به دنبال عکسی از استادی بودم که می خواستم به دیدنش بروم ولی تا به حال ندیده بودمش! ده دقیقه چشمانم را می بستم دوباره باز می کردم و نگاهی به ساعت و کیلومترهای باقی مانده می انداختم. اما خوشبختانه راننده سواری با حداکثر سرعت مجاز می رفت و این یک مزیت برای من بود. ساعت 12.45 رسیدم قزوین. به محض پیاده شدن یک نفر گفت آقا دربست؟ هنوز چهره و ماشینش را ندیده بودم که گفتم برو تا بریم.  تهران که بودم استاد فلانی گفته بود بیا دانشگاه برای همین به راننده تاکسی گفتم برو به اون سمت.... در همین حین دوباره بهش زنگ زدم. وقتی جواب داد انگار یک بشکه آب یخ رویم خالی کرده باشند... گفت خیلی منتظرت شدم اما دیر کردی و برای همین من رفتم شهرداری...بیا به سمت شهرداری و پشت در اتاق جلسات شورای شهر منتظر باش

به راننده گفتم هر چقدر میتونی سریع تر برو به سمت شهرداری.... ساعتئ 12:50دقیقه....

ادامه دارد...