افرند
افرند

افرند

تکرار تاریخ

امشب به پیشنهاد امیر باز هم به دیدن "گذشته" رفتم. و البته شبیه بار قبلی، سینما رفتن به همراه کافه گردی بود. همه چیز به خوبی و خوشی پیش می رفت که ناگهان اتفاقی رخ داد! بعد از سینما و کافه گردی قرار شد کمی کنار آب بشینیم و از موسیقی آب لذت ببریم و آرامشی از جریان آب به دست بیاریم. در فکر همین فانتزی هایمان بودیم که دیدم پنچر شدیم. پنچر شدن آن هم با موتورسیکلت  در کنار زلزله و فوران آتشفشان جزء سهمگین ترین بلایای طبیعی به حساب می آید. قسمت دردناک ماجرا این بود که این اتفاق در ساعات پایانی پنج شنبه شب رخ داد و در نتیجه مغازه ای باز نبود که در لاستیک من بدمد! امیر را کنار پل مارنان پیاده کردم و خودم با لاستیک پنچر راه افتادم. تک و توک مغازه ای باز بودند که آنها هم در شب جمعه از انجام این کار سر باز می زدند. احتمالا می خواستند نیرویشان را برای کار دیگری ذخیره کنند! دوستان اصفهانی می توانند تصور کنند که از پل مارنان تا گلستان شهدا چقدر فاصله هست. شاید ده کیلومتر شاید هم بیشتر . حدود 45 دقیقه طول کشید تا بالاخره جوانمردی پیدا شد که کارم را راه  انداخت. تیوپ به کلی از بین رفته بود و پیاده به دنبال تیوپ از این مغازه به اون مغازه رفتم. یک ساعت بعد لاستیک تعمیر شد . در حق تعمیرکار جوانمرد دعای خیری کردم راه افتادم. سر اولین چهارراه بود که فهمیدم تعمیرکار جوانمرد یادش رفته ترمز را جا بیندازد! بی خیالش شدم...دوباره همان مسیر تکرار شد . به پل مارنان رسیدم . امیر برای خودش شام سفارش داده بود! به زحمت و با موتوری که ترمز عقب نداشت برگشتیم...


عصر فکر می کردم که چه جالب. تماشای "گذشته" و کافه گردی تکرار می شود و البته این بار تنها نیستم اما خب تاریخ طور دیگری رقم خورد!


این فیلم را من در دو شهر دیدم. نکته جالب این بود که فرهنگ سینما رفتن از شهری به شهر دیگر تفاوت های آشکاری دارد...


و نکته مهم این که حس می کنم این روزها به سختی می توان "جوانمرد" پیدا کرد...

روحانی مچکریم 2

1 - در حالت کلی اهل تقلب نیستم. یعنی سر جلسه امتحان نمی تونم حرف بزنم یا اینکه برگه به بغل دستیم بدم یا چرک نویسم را برای پشت سری بندازم. همیشه هم بعد از امتحان ها کلی دلخوری بابت این موضوع پیش میاد. دوست هام (به اشتباه) فکر می کنند امتحان ها را خوب میدم و انتظار دارن هر چی نوشتم را به اون ها هم منتقل کنم. سر همین موضوع بعد از امتحان اقتصاد سنجی با یکی از دوستام به مشکل برخوردم. میگفت که صد در صد درس را افتاده و تا دلتون بخواد ناسزا بار من میکرد. استادمون هم استاد خوبی نبود. سر کلاس همیشه کل کل داشتیم و یک جورایی با ما که مثلا ارشد بودیم تحقیرآمیز برخورد میکرد. این درس را هم فقط همین استاد ارائه میکرد و در نتیجه اگر پاس نمیشدیم یک ترم دیگر باید جمال استاد را تحمل میکردیم.سر همین موضوع قرار شد اگر درس را افتاد من به اکیپمون یک ناهار توپ بدم و اگر درس را پاس کرد هر رستورانی که ما خواستیم مهمونمون کنه. از قضا چند روز پیش خودش با خوشحالی زنگ زد و گفت 16 شده!!  جالب بود که استاد محترم در یک چرخش 180 درجه ای نمره ها را خوب داده بود و همه را پاس کرده بود....

تو همین چند روز دارم دنبال یک رستوران گرون قیمت و خوب میگردم. توجه داشته باشید اولویت اول گرون بودن می باشد!! خودم اردک آبی را مدنظر دارم. دوستان تهرانی پیشنهاد بهتری دارند آیا؟!


2 - برای اولین بار درتاریخ بعد از گذشت دو هفته از تولدم همچنان هدیه دریافت می کنم. دیشب به خانه یکی از دوستانم رفته بودم و بعد از مدت ها دور هم جمع شده بودیم که ناگهان با کیک و کادو غافلگیر شدم. تا حالا سابقه نداشت مدت دریافت کادوی من اینقدر تمدید شده باشد ! واقعا دولت جدید دارد سنگ تمام می گذارد! بدینوسیله خواستم اطلاع بدم دوستانی که هنوز کادو نداده اند، زمان دریافت کادو تمدید شده!!!




3 - تشکر فراوان و ویژه  از باران عزیز که با این کار مرا شرمنده خودش کرد




قرارداد

همه چیز قبل از آخرین امتحان شروع شد. با یکی از دوستان در حال مرور درس بودیم.  قسمتی از درس را من برای او توضیح می دادم و قسمتی را هم او توضیح میداد. وقتی توضیح میدادم یکی دو لغت تخصصی را هم اسم بردم. انگار نکته مهمی گفته باشم دوستم با تردید  پرسید زبانم در چه حده. گفتم خوبه و مدرک پایان دوره دارم. پرسید ترجمه هم می تونم بکنم که گفتم قبلا چند مورد ترجمه کردم. از مقاله گرفته تا کتاب...


- امیرحسین؟ اگه کتاب بهت بدم میتونی ترجمه کنی؟

- چه کتابی هست؟

- مربوط به رشته خودمون میشه.

- خب آره.برای کی میخوای؟

- رئیسم! میخواد کتابی به نام خودش منتشر کنه و به دنبال مترجم میگرده..


همین دیالوگ کوتاه کافی بود تا مقدمات کار فراهم بشه. قرار شد کتاب را بفرسته و من زمان و قیمت بدم. غروب جمعه تقریبا به توافق رسیدیم. قیمت پیشنهادیش خیلی خوب بود اما خب در عوض کار خیلی خوبی هم می خواست که بدون ویرایش زیر چاپ بره. توافق نهایی منوط به این شد که چند صفحه به عنوان نمونه کار ترجمه کنم که اگر پسندیدند کار را شروع کنم. دیروز آخر شب بود که توافق نهایی هم شکل گرفت.


این کار میتونه برای من نقطه عطفی باشه از چند جهت. اول اینکه اولین کاریست که برای ترجمه اش قرارداد می بندم.

دوم هم اینکه اگر بتونم کتاب را خوب ترجمه کنم ، رزومه ای میشه برای کارهای بهتر و بیشتر...


قرار شد بین 30 تا 40 روزه حدود 350 صفحه کتاب را کامل ترجمه کنم و به همراه فایل تایپ شده و ادیت شده تحویل بدم. از طرفی به خاطر همه این موارد خوشحالم . زمان کار کردنم هم دست خودمه و  برای تابستان و ماه رمضان مورد مناسبیه. ولی از طرفی هم فشار زیادی روی منه. هم پای آبروی خودم در میانه و هم پای آبروی دوستم


خلاصه اینکه از امروز صبح کار ترجمه را شروع کردم. بهتره که در ساعات کاری معمول کار کنم. به چند دلیل....هم اینکه بدنم به این ساعت عادت کند که اگر روزی روزگاری کار تمام وقت پیدا کردم بدنم آماده باشد و هم اینکه بتونم روزها چشمم به تالار بورس باشد.


پی نوشت : ایشالا که ابهام زدایی شده باشه :)