افرند
افرند

افرند

مذاکرات موتوری


سه شنبه حدود ساعت 4 بعدازظهر بود که کارم تموم شد و کلافه و گرمازده به دنبال راه فراری از این شلوغی مرکز شهر بودم. اصلا و ابدا حوصله پباده روی تا ایستگاه مترو و 45 دقیقه به صورت ایستاده له شدن را نداشتم... این شد که سراغ تاکسی موتوری ها رفتم...بنا به عادت، همان اول مبلغ کرایه را با راننده قطعی کردم و بعد سوار شدم. گرچه کرایه بالایی میگفت اما بهترین گزینه روی میز بود! چند صد متر بیشتر نرفته بودیم که سر صحبت رانندهِ میان سال باز شد. وقتی فهمید از بورس میام گفت اگر از اول فهمیده بود در بورس هستم ده هزار تومان بیشتر کرایه میگرفت. میگفت بیشتر مسافرهایی که از بورس هستند معمولا افراد پولدار هستند و کرایه های خوبی هم میدهند. خوشبختانه من همون اول کرایه را قطعی کرده بودم...

در ادامه راه همچنان راکب موتور درد دل میکرد و از همه چیز می نالید! تازه داشت چونه میزد که کرایه بیشتری بگیره. مرتب اسم خیابان ها و بزرگراه ها را می آورد و مثلا میگفت تا همین میدان سپاه را  هفت تومان میگیرم و از اون طرف به سمت تجریش فلان مقدار و ... . بهش گفتم من تهرانی نیستم و از اصفهان اومدم. پس بیخودی چونه نزن! آخر مسیر از روی شوخی گفت که بهش کلک زدم و فارسی صحبت کردم!!! ( منظورش البته این بود که با لهجه اصفهانی حرف نزدم!) و گرنه باز هم مبلغ دیگه ای تعیین میکرد!

+ همیشه اول کار، کرایه را با راننده قطعی کنید!

++ مذاکره چیز خوبی است . از کرایه گرفته تا موضوع هسته ای!

دون کاملیو



 بعد از مدت ها به یکی از آروزهایم رسیدم. تماشای ساختمان زیبای تئاتر شهر، محیط  و فضای باز کنار اون و افتخار دیدن تئاتر دون کاملیو یکی از بهترین اتفاقاتی بود که میشد در این سفر رخ بده... قبلا هم گفتم. برای ما شهرستانی ها خیلی از مواردی که در تهران وجود داره یک آرزو و خاطره خوب تلقی میشه. کنسرت، موزه ها و همین تئاتر از این دسته اتفاقات خوبه. تئاتر زیبا در مقابل حجم عظیم فیلم های نا امید کننده امسال نشانگر و بیانگر خیلی چیزهاست. و چقدر از افرادی خوشم می آید که در کارشان تخصص دارند...

به نظر من که ربطی به هم ندارن...والا

وقتی در مهمونی یا جایی، نوزادی را می بینم نمی تونم خودم را کنترل کنم. دوست دارم برم بغلش کنم و باهاش بازی کنم. کاری هم ندارم نسبت نزدیکی با اون بچه داشته باشم یا نداشته باشم! همیشه از دیدن نوزاد ذوق می کنم... این مدت هم که عمو شدم کلا کار و زندگی را بی خیال شدم و وقتم را با برادرزاده ام می گذرونم... بعضی وقت ها هم که چند روزی نبینمش سراغ لباس هاش که خونه ماست میرم و اون ها را بو می کنم!! وقتی برای یکی از دوستام تعریف می کردم که شدت علاقه من به نوزاد مخصوصا برادر زاده ام چقدره می گفت که این کارها را نکنم و اینقدر تابلو بازی در نیارم که همین ها نشونه ای برای پدر و مادرمه  و  باعث میشه کار دست خودم بدم!! حالا من هر چقدر هم میگم این دو مقوله ربطی به هم نداره دوستم باور نمیکنه...نظر شما چیه؟