گاهی روزها به قدری کسل کننده هستند که برای رهایی از این بی حوصلگی تنها به فکر بهبود رکورد شخصی در 2048 می افتی!
گاهی روزها اینقدر طولانی می شوند که اگر 40 ساعت هم منتظر و علاف باشی تمام نمی شوند...
گاهی هم روزها اینقدر شلوغ پر از برنامه هستند که حس میکنی کار دنیا بدون تو لنگ می شود!
+پنج شنبه صبح باید آخرین امتحانم را بدهم و برای شب خودم را 600 کیلومتر آن طرف تر به مجلس عروسی برسانم!! و این در حالی است که شب قبل هم کلا در جاده هستم... !!
خرداد پر حادثه
این اسمی است که به حق برای این ماه انتخاب شده
اگر انتخابات باشد در این ماه برگزار می شود...
اگر حزب و گروه بخواهد تشکیل بشود اسمشان را مثلا می گذارند دوم خردادی ها...
اگر المپیک باشد باید در خرداد رخ دهد...
اگر جام جهانی باشد باید در خرداد شروع شود...
اگر طوفان با سرعت 130 کیلومتر بخواهد اتفاق بیفتند آن هم باید در خرداد باشد...
اگر خواننده ای بخواهد روی سن به طرز نامتعارفی اعتراض خود را نشان دهد میگذارد در خرداد نشان دهد ! (اعتراض عجیب راعرض کردم!!)
نمی دانم چه راز و رمزی در کار است که خرداد و خردادی ها همیشه مهم هستند... والا
همیشه از این که بر سر قراری معطل بشوم یا اینکه زمانم را به انتظار رخدادی یا رسیدن به جایی تلف کنم متنفر بودم. و این دقیقا همان چیزی بود که دیروز برای من رخ داد. قرار بود شنبه برای کاری اداری در تهران باشم. بعد از امتحانم به سمت تهران حرکت کردم و بعد از کلی معطلی در ترافیک اعصاب خورد کن و هوای به شدت گرم نیمه خرداد خودم را به محل مورد نظر رساندم دیدم هیچ چیزی آماده نیست. دو ساعت منتظر شدم و باز هم کارم راه نیفتاد. مجبور شدم 24 ساعت در تهران بمانم. وقتی دیدم در تهران ماندنی هستم با استاد راهنمایم برای یکشنبه قرار گذاشتم.
دیروز صبح دوباره مراجعه کردم. باز هم بوروکراسی و خرابی اتواسیون اداری و غیره مانع این شد که به نتیجه ای برسم و بعد از چند ساعت معطلی، ظهر به سمت داشنگاه استادم راه افتادم... اما مگر ترافیک تهران میگذارد سر وقت به قراری برسی؟ بعد از یک ساعت الافی در ترافیک وقتی پیش استاد رفتم گفت: "بشین" من الان میام. نشستن من یک ساعت و نیم طول کشید! وقتی دوباره برگشت تعداد دانشجویانی که متتظرش بودند اضافه شده بود. برای همین گفت لیدیز فرست! در نتیجه یک ساعت و خورده ای دیگر هم پشت در ماندم. دیگر داشت نوبت من می شد که یکی از اساتید از اتاق بغلی آمد و استاد راهنمایم را برای جلسه ای پنج دقیقه ای دعوت کرد. این پنج دقیقه هم یک ساعت طول کشید. نه صبحانه خورده بودم و نه ناهار... ساعت پنج و نیم بعدازظهر بود که نوبت به من رسید...در اینجا بود که با استاد کلی درگیری لفظی پیدا کردم. استاد میگفت من یک ربع دیر کردم و برای همین باید 4 ساهت و نیم منتظر میشدم! من هم همچنان روی موضع خودم پافشاری میکردم. البته استاد هم فهمیده بود اگر کارد بهم بزند خونم در نمیاد و برای همین مرتب میگفت تو الان عصبانی هستی!
گرچه همچنان تمایل داشتم با استاد بحث و جدل کنم اما بلیط برگشت گرفته بودم و باید سریعا خودم را به ترمینال می رسوندم. گرچه تاکسی دربست گرفتم و کلی هم پول دادم اما باز هم به اتوبوس نرسیدم...مجبور شدم برای حرکت های بعدی بلیط مجدد بگیرم. البته به اتوبوس حین خروج از ترمینال رسیدم اما نگذاشت سوار شوم. ساعت 7 بعدازظهر وقتی سوار اتوبوس شدم فکر کردم این روز کسالت بار تمام شده . اما اواسط راه بود که پلیس راه دفترچه راننده محترم را گرفت و بر سر موضوعی به راننده گیر داد. این باز وسط بیابان و نصفه شب یک ساعت دیگر معطل شدم و در آخر هم همه مسافرها مجبور شدیم با اتوبوس های دیگر برگردیم...
بعضی روزها اینجوری هستند...