حتما خبر دارید که حدود ده روز پیش در یک شب دو ماشین مدل بالا و گران قیمت در دو نقطه مختلف شهر تهران به در و دیوار و درخت خوردند و اکثر سرنشینان ماشین ها فوت شدند. یکی بی ام دبلیو گران قیمتی بود که با سرعت بالا با گارد وسط اتوبان تصادف کرد و چون ماشین کروک بود هر چهارسرنشین به بیرون پرتاب شدند. دیگری هم پورشه زرد رنگی بود که با سرعت به درخت برخورد کرد و راننده خانم این ماشین سر منشا جنجال دنیای مجازی شد. همانجایی که مردم نمی دانم از کجا صفحه اینستاگرام اش را پیدا کردند و همان قضیه مسی و داور استرالیایی و ایوان زایتسف و ... پیش آمد.
داستان از اینجا شروع شد و به سخنرانی های مقامات و مسئولین رسید که از جولان دادن جوان های مایه دار با خودروهای گران گلایه کردند. پلیس هم برای اینکه خودی نشان دهد و بگوید ما هم هستیم چند شب است که در اتوبان ها و آزادراه های تهران به دنبال ماشین های لوکس می گذارد. کلیپ های تعقیب و گریز را هم در اخبار مدام نشان میدهد که شاید درس عبرتی باشد. در انتهای پست یکی از همین کلیپ ها را گذاشته ام که اگر دوست داشتید تماشا کنید.
اما مسئله مهم واقعیتی است که در حال حاضر با آن رو به رو هستیم. واقعیت خود برتر بینی عده ای که ماشین گران خاص سوار می شوند یا شغل خاص دارند یا خانه خاص دارند یا خلاصه خاص هستند! در همین کلیپ ها می توانید ببینید که رانندگان این ماشین ها چه برخوردی با پلیس و دوربین و در اصل بقیه مردم دارند. همان جایی که راننده ماکزیما با لحن خاص می گوید با این ماشین انتظار داری با سرعت 20 تا برم؟! یا راننده پرادو بعد از به هم ریختن شهر می گوید ماشین خریدم، رانندگی ام هم خوب است و اتفاقی هم نیفتاده. بدتر اینکه همه این ها را هم با لحنی می گوید که اصل خودبرتر بینی در آن مشخص است. یا در گزارش دیگر از راننده تقریبا نوجوان بی ام دبلیو می پرسد این ماشین چقدر قیمت دارد و می گوید 250 میلیون. وقتی می پرسد این پول را از کجا آورده ای می گوید دو سال کار کردم و این ماشین را خریدم. اگر این دو سال هیچ چیزی هم نخورده باشد و هیچ خرجی نداشته باشد یعنی ماهی ده میلیون درآمد داشته ...
حتی اگر این کلیپ ها را هم ندیده باشید حتما در خیابان ها با ماشین های گران قیمتی مواجه شده اید که وسط خیابان پارک کرده اند و هیچ کسی هم برای آنها بوق نمی زند! یا حین رانندگی یکی از این ماشین ها را دیده اید که با سرعت و صدای خوفناک زا کنار شما عبور کرده است. اگر یک ساعتی هم در شب ها به مکان های " دور دور" این ماشین ها سر بزنید، افراد زیادی را می بینید که مدام یک خیابان را می روند و بر می گردند و ماشینشان را به رخ دیگران می کشند...متاسفانه این دردی است که کم کم به یک اپیدمی تبدیل می شود. جایی که طبقه متوسط جامعه هر روز کوچک تر می شود و اختلاف بین طبقه ضعیف و ثروتمند هر روز بیشتر از قبل ... دردی که از قدرت نشات می گیرد حالا گاهی این قدرت خودش را در پول نشان می دهد ولی ممکن است در هر جایی ظاهر شود...
بعد از دو، سه سال بحث و جدل و دعوا و کشمکش و حتی دادگاه، بالاخره مالک ساختمان جلویی تصمیم گرفت کار نیمه تمام ساختمانش را تمام کند و به اصطلاح دو طرف ساختمانش را سیمان بزند و سفید کند. برای همین الان چند روزی است که داخل خانه ما داربست زده اند تا این کار نیمه تمام را بالاخره به پایان برسانند. از طرف دیگه همسایه محترم دیگر هم بنا به رسم بدعت گذاری شده، برای عید 13 رجب جشن میگیرد اما خب وقتی این همه هزینه می خواهد بکند قبلش 5 شب هم روضه میگیرد! این ها هم داربست زده اند و چادر روی حیاط خانه شان کشیده اند و بند و بساطی به راه انداخته اند. نتیجه اش این شده که هر سوی خانه ما را که بنگری داربست می بینی...
روز جمعه در خانه نشسته بودیم که مادر نظرم را برای ناهار ظهر جویا شدند که بنده هم بعد از مقداری تامل و با توجه به سبز شدن درخت موی توی حیاط، دلمه را پیشنهاد دادم. مادر به یک شرط موافقت کردند که چیدن برگ مو با خودم باشد. من هم چون دیدم نیاز به آوردن چارپایه نیست و میشود از همین داربست ها بالا رفت قبول کردم.
نمی دانم چه شد که در یک آن حس کردم من هم می توانم مرد عنکبوتی باشم برای همین سعی کردم با یک پرش بلند به روی داربست ها بروم. پرش را انجام دادم و دستم را به داربست ها گرفتم و بالا رفتم و برگ مو را چیدم و دلمه ظهر جمعه را هم نوش جان کردیم ( جای شما خالی البته)... اما چشمتان روز بد نبیند. الان دو روز است که تمام عضلات بدنم کش آمده. اصلا فکر می کنم یک دستم بلندتر از آن یکی شده...والا... آخه من را چه به این کارهای محیرالعقول. راحت باید چهارپایه را می گذاشتم و از آن بالا می رفتم نه اینکه بخوام یک دستی از داربست ها آویزان شوم! باز هم شانس آوردم و بیش از حد در جلد مرد عنکبوتی فرو نرفتم و گرنه خودم را از ارتفاع 3 متری پرت میکردم به این امید که دستم را دراز می کنم و تارهایم به آن داربست رو به رویی می چسبد!
بارها گفته شده که از باز کردن ایمیل های مشکوک یا ایمیل از طرف کسانی که نمی شناسید بپرهیزید. اما خب خیلی ها گوش نمی دهند و با یک سابجکت فریبنده گول می خورند. نمونه اش هم همکار محترم بنده است که یک بار صدایم کرد و تصویر دسکتاب لپ تاپش را نشانم داد. روی دستکتاپ یک متنی بود مبنی بر اینکه تمام فایل های شما رمز گذاری شده است و فقط 96 ساعت وقت دارید تا با واریز مبلغ مشخصی کلید بازگشایی فایل های خود را دریافت کنید.
حالا این ها به کنار. همکار خانم بنده تصمیم گرفت که فعلا تا جایی که می تواند قایل ها و داکیومنت هایی که روز هارد لپ تاپ داشت را به جایی منتقل کند. چون حجم فایل ها زیاد بود و به دوران لیسانس و ارشد و پایان نامه و غیره برمیگشت صرف نمی کرد که دی وی دی بخرد. هارد اکسترنال هم که نداشتند. خلاصه اینکه 4 گیگ 4 گیگ فایل ها را روی فلش می ریخت و می داد تا من روی لپ تاپم نگه دارم تا برود و ویندوز لپ تاپ را عوض کند و احتمالا مجبور به فرمت کردن هارد می افتد و غیره...
حالا این ها را هم که کنار بگذاریم من مانده ام که چگونه یک خانم به همکار آقای خود اعتماد می کند و محتویات هاردش را به او می دهد در حالی که یک همکار خانم دیگر هم در چند قدمی او نشسته است؟
سوال بعدی این است که تو این مدت من خودم را به چه شکلی قانع کنم که نباید سراغ فایل های او بروم؟!