امروز داشتم به این موضوع فکر میکردم که آمار بازدیدکننده های وبم طبق اعلام وبگذر به 99900 نفر رسیده و در آستانه شش رقمی شدن قرار دارد. اما نکته جالب در اینجاست که آمارگیر خود بلاگ اسکای خیلی وقت است از مرز صد هزار گذشته است و در نزدیکی های 140 هزار بازدید قرار دارد. نمی دونم چرا این دو آمارگیر این قدر با هم تفاوت داشتند و این 40 هزار بازدیدکننده این وسط کجا گم یا زیاد شده اند!
خلاصه همین امروز که من در همین افکار غوطه ور بودم، خواستم برای این پست آخرین تعداد بازدیدکنندگان از نظر وبگذر را بنویسم که وقتی به سایتشان مراجعه کردم، با یک صفحه تبلیغاتی انگلیسی برخورد کردم که نوشته بود دامین این آدرس تموم شده و خلاصه وبگذر به امان خدا رفته!
در نتیجه بر دلمان ماند که وبگذرمان شش رقمی بشود...والا
با این مشتری اختلاف سنی زیادی ندارم. اما از لحاظ چهره شاید بیشتر از 4 سال تفاوت ظاهری داشته باشیم. برای امضای فرم هایش آمده بود. از کسادی بازار می گفت. می گفت ده سال نفهمیده چطور ناهار خورده و از صبح تا آخر شب فقط کار میکرده. از اینکه 20 نفر شاگرد داشته است و تریلی تریلی بار جا به جا میکرده ...
اما میگفت الان کاری نداریم و بی خیال کار کردن شده ایم. حالا مدتی بود از اصفهان به تهران کوچ کرده بود و میگفت در قیطریه ساکن شده و همه همسایه هایش با کت و کراوات سر کار می روند.
گفت اوایل ازدواج اش، همیشه تا دیر وقت مشغول کار بوده. یک بار مادر خانم اش شک می کند که آیا واقعا این تا آخر شب سر کار است یا اینکه شلواراش دو تا شده! آخر هم یکبار ساعت 12 شب همسرش به اتفاق "خارسوی" محترم می روند دم کارگاه تا ببیند چه خبر است. وقتی با انبوه تریلی ها مواجه شدند متوجه می شوند که این بنده خدا واقعا سرش شلوغ است...
گزارشگر از داخل ورزشگاه به طور زنده رو به گوینده اخبار می گوید " از ساعت ها پیش کل ظرفیت ورزشگاه پر شده است و افرادی هم که به صورت اینترنتی بلیط خریداری کرده اند پشت درهای ورزشگاه مانده اند"
خب اگر قرار است کسی که بلیط میخرد پشت در بماند، اگر قرار است همچنان همانند دهه 40 چند نفر پشت میله های آهنی تا می توانند بلیط بفروشند و تعداد بلیط های چاپ شده دو برابر ظرفیت ورزشگاه باشد، خب چه کاریست که بلیط فروشی انجام شود؟
+ دو بار برای تماشای مسابقه فوتبال به ورزشگاه رفتم و همان باعث شد بدانم من کسی نیستم که با حال هوای آن کنار بیایم. حال و هوایی که پشت درب ورزشگاه، سربازهای باتوم به دست همه را یکسان و احتمالا اغتشاش گر می دیدند!