افرند
افرند

افرند

غشنی!


همه ماه رمضان یک طرف

روزه سی امین روز هم یکطرف



+ از صبح تا حالا همه علما در رسانه ملی در حال توجیه این هستند که چرا وقتی با عربستان شروع می کنیم با عربستان تمام نمی کنیم!


++ عنوان پست اشاره به دعای روز بیست و نهم ماه رمضان " اللهمّ غَشّنی بالرّحْمَةِ وارْزُقْنی..." دارد. قدیم تر ها می گفتند معنی اش این میشه که خدایا  دیگه غش کردم...!!

سیلی تاریخ در گوش راستم


اول راهنمایی بودم که کتاب فروشی امید سر چهارراه فلسطین ، تقویم های جدیدی آورد. این تقویم ها دو نوع بودند. پرسپولیسی و استقلالی. تو تقویم هر تیم، عکس بازیکن های اون تیم را زده بودند و از قهرمانی ها و افتخارات تیم نوشته بودند. آخر تقویم هم قسمتی برای نوشتن لغت عربی و انگلیسی با معنی داشت. این تقویم ها که اندازه و شکلی شبیه دفترچه های بیمه (از نوع تامین اجتماعی اش) داشت حسابی مد شده بود. همه  یکی از این تقویم ها داشتیم.

اون روز ساعت آخر کلاس قرآن داشتیم. الان نمیدونم کلاس های قرآن در مدارس چه شکلی اجرا میشه. زمان ما که کتاب های حداد عادل بود که سال های متمادی بدون تغییر تدریس میشد. قسمتی از آیه های قرآن در هر درس به همراه ترجمه اش آورده میشد و معلم محترم هم معمولا داستان و شان نزول آیه را می گفت. کلاس از نصفه گذشته بود که معلممان داشت توضیح میداد که امتحان ثلث کی هست و به چه شکلی امتحان میگیره. توضیحاتی داد و برای اینکه خوب تو ذهنمون بمونه روی تخته سیاه نوشت. حرف هاش که تموم شد رو کرد به حسین ناظر و گفت که درس امروز را قرائت کنه. حسین ناظر از بچه های خوش صدایی بود که قرآن خوب میخوند . من داشتم نکاتی که معلم رو تخته سیاه نوشته بود را تو همین تقویم استقلالی ام می نوشتم که ناظر شروع به قرائت کرد. یه لحظه دیدم تقویم از زیر دستم کشیده شد. سرم را بالا آوردم ببینم چی شده که شتررررق ...

نمی دونم چرا معلممون اینقدر عصابنی شد. اما وقتی فهمید قرائت قرآن شروع شده و من به جای حضور ذهن و دل، سرگرم نوشتن تاریخ امتحان ثلث  تو تقویمم هستم، تقویم را از زیر دستم کشید و همون را با حداکثر توان کوبید توی صورتم. چند ثانیه هنگ کردم. مونده بودم  چه کاری کردم که این سیلی نصیبم شد. همه بچه ها ساکت شده بودند. حتی ناظر هم قرائتش را  قطع کرده بود.

معلممون هیچی نگفت. اصلا کسی حرفی نزد. بعد از یک دقیقه معلم رو کرد به ناظر و گفت بخون.


میشد. چرا که نه؟ اون روز میشد که نقطه عطفی در زندگی من باشه. میشد که اون روز از قرآن و دین و معلم قرآن و همه چیز متنفر بشم. میشد که الان به جای روزه ، مست باشم. اما نشد.


نیمه دوم کلاس معلم پرورشی وارد کلاس شد و از معلم خواست که بقیه زمان کلاس را در اختبار اون بگذاره. مثل اینکه از قبل هماهنگ شده بود. معلممون کتابش را گذاشت تو کیف چرمی زیپ دار اش و موقع خروج باز هم نگاهی به من کرد. چیزهایی زمزمه میکرد که متوجه نشدم. در اون سن  و سال خیلی ترسیده بودم و هنوز هم قلبم تند تند میزد.


معلم پرورشی اومده بود سر کلاس تا برای گروه سرود مدرسه تست بگیره. از بچه ها خواست اگه تمایل دارند در گروه سرود باشند بیان پای تخته و یک شعری بخونن. خیلی از بچه ها شعری بلد نبودن که قرار شد سرود ملی را بخونن. سرود ملی، هم صبح ها سر صف پخش میشد و هم آخر کتاب هنر چاپ شده بود. برای همین همه حفظ بودند. از کلاس 36 نفره ، حدود 15 نفر اعلام آمادگی کردن که به اصطلاح تست بدهند. من هم جزء همین عده بودم. اومدیم پای تخته و کنار هم صف کشیدیم. من دو نفر مونده به آخر بودم. اولین کسی که قبول شد حسین ناظر بود. کمی مداحی کرد که معلم پرورشی خوشش اومد . ( بعدها فهمیدم که پدر و عموی حسین ناظر همه کاره هیئت بزرگی هستند و الان هم ناظر در کنار کار اصلیش مداحی هم میکنه). نفر بعدی هم پویا تپل بود. اون سرود ملی  را خوند و قبول شد. به من که رسید به غیر از حسین ناظر همه سرود ملی را خونده بودند. اما من شعری حفظ بودم. یک روز که خونه مادر بزرگم بودم رفته بودم سراغ ضبط داییم و کاستی که در اون بود را چند بار گوش داده بودم و حفظ شده بودم.


یار دبستانی من

با من و همراه منی

چوب الف بر سر ما

بغض من و آه منی


اون روزها معنی اش را درک نمیکردم و نمی دونستم چندین سال بعد سیاسی ترین شعر ایران میشه. نمی دونم معلم پرورشی از صدای من خوشش اومده بود یا از معنی شعر! در هر حال با لذت داشت به صدام گوش میداد. من هم قبول شدم. وقتی داشت اسمم را مینوشت پرسید این شعر را از کجا شنیدم. گفتم تو ضبط داییم ( اولین آدم فروشی که کردم!)


دو روز بعد تو برد مدرسه اسممون را زدند و نوشتند سه شنبه ها زنگ آخر بمونیم مدرسه...

غروب جمعه هم می تواند دوست داشتنی باشد...