مدتی پیش منتظر یک مسیج مهم بودم و از ترس اینکه مبادا در بین مسیج های تبلیغاتی ( که قبلا درخواست لغو دریافت آنها را داده بودم) حذف شود، دوباره درخواست دریافت مسیج های تبلیغاتی دادم. از آن موقع تا الان هر روز چند مسیج تبلیغاتی به دستم میرسه اما این یکی واقعا جالب بود:
" آموزش فتوشاپ، نصب ویندوز، اینترنت، فیس بوک ، تایپ با شهریه مناسب - تلفن : - - - -266 "
چند بار مسیج را خوندم تا بفهمم که منظورش آموزش فیس بوک بود یا نصب فیس بوک؟! منظور از آموزش فیس بوک چی می تونه باشه؟! چگونه صفحه ظریف را لایک کنیم؟! یا مثلا نحوه پوک کردن بعضی ها؟! منظور از نصب هم احتمالا نصب آن چیزی است که با آن می توان وارد فیس بوک شد! خلاصه فکر می کردم هر چیزی آموزش داشته باشد غیر از این مورد...اما ای کاش موسسه ای بود که "فرهنگ فیس بوک گردی" را آموزش می داد.چیزی شبیه فرهنگ آپارتمان نشینی. رئوس مطالب این درس را هم بیشتر ما می دانیم.
آبان از راه رسید و با خودش سوز سرمای زمستان را به ارمغان آورد. هر روز و بنا به دائم السفر بودنم، اخبار آب و هوا را دنبال می کنم. چند روزی میشد که اصفهان آسمانش گرفته و درهم بود. بالاخره بعد از چند شبانه روز چشم انتظاری، باران بارید . اینجا هوا سرد شده اما قزوین از اصفهان هم سردتر است. بعد از سه هفته که از آخرین سفرم به قزوین می گذرد به سوال فلسفی دخترها رسیده ام که " من چی بپوشم؟!". نمی دونم هوا اینقدر سرد شده که سراغ پالتو بروم یا یک کت پاییزه کافیه...آخرین بار هیچکدام از این ها را نداشتم!
گرچه هوا سرد شده اما همچنان سوز سرمای آبان و یخ زدن دست ها و لرز کردن در حین موتور سواری را به ماندن در ترافیک های اغلب سنگین ترجیح می دهم. هنوز دوست دارم این سرما را تحمل کنم و از راه باریکه کنار ماشین ها در ترافیک، عبور کنم و در عوض زمان را بخرم...
همسایه ای داریم که از رزمنده ها و آزاده های جنگ تحمیلی است. برای همین بیشتر ما نه به اسم فامیلی، بلکه به نام "آزاده" می شناسیمش! این آزاده دو فرزند پسر دارد که یکی از دیگری بدتر و شرتر هستند. از وقتی بچه بودند همیشه صدای گریه شان می آمد و حالا هم که بزرگ تر شده اند هر روز خبر شیرین کاری هایشان میرسد. نمی دانم چه راز و رمزی در میان هست که این دو هر چه از پدرشان می خواهند را به دست می آورند. شاید آزاده هم از دست فرزندانش خسته شده . شاید اینقدر کلافه شده که تا بگویند ف ، میبردشان فرحزاد... مدتی پیش از خانه شان صدای ساز می آمد...معلوم شد که خواسته اند که بروند کلاس موسیقی و آزاده هم مجبور شده هزینه سازها و کلاس موسیقی را بپذیرد. اما مدتی است که این آزاده را شب ها به همراه یک سگ می بینیم! یک روز به مادرم گفته بود که این بلا را بچه ها سر او آوردند و مجبور است هر شب سگ را ببرد گردش. آن هم در محله ای که این چیزها عجیب و غریب است. شاید اگر در محله های بالای شهر این کار را میکرد عجیب نبود اما در این محله و با این ذهنیت که افراد نسبت به او دارند خیلی تو چشم می زند. اوضاع زمانی بدتر می شود که شب ها این سگ در کوچه گربه ببیند ، البته از زیر آن همه پشمی که روی چشم هایش ریخته، یک ربع نیم ساعتی صدای زیر و گوشخراش اش را باید تحمل کنیم.
اما به همین جا هم ختم نمی شود. جدیدا و باز به درخواست پسرهایش که هنوز دوران نوجوانی را سپری می کنند، موتور بزرگ و سنگینی برایشان خریده... امروز نمی دانم کدامشان سوار موتور شده و با سرعت خورده به ماشین یکی از همسایه ها...ماشین دو مدل پایین تر از مدل سال بود اما هیچ خط و خشی نداشت ...دو درب سمت شاگرد کلا درب و داغان شده بود. صاحب ماشین هم که از قضا یکی از آشناهای ماست حسابی کفری شده بود و جر و بحثی بینشان بوجود آمده بود...
بچه های این دوره و زمانه چقدر با ما فرق دارند....یادم هست با این که در توان پدرم بود هیچوقت برای من موتور نخرید تا اینکه خودم بعد از 8 سال رانندگی با ماشین ، موتور خریدم. آن هم از همین عادی های بی سر و صدا که کلاچ هم ندارند!
این اتفاق دقیقا در مورد موسیقی هم رخ داد.