دوشنبه شب نشسته بودم تو دفتر...حال خوبی نداشتم. در تمام دوران دانشجویی برای حج عمره ثبت نام کرده بودم و هیچ وقت اسمم در قرعه کشی در نیومده بود. دوشنبه ظهر هم قرعه کشی کرده بودند و اوایل شب اسامی را در سایت زده بودند. اسم من جزء برنده ها نبود. نه اصلی و نه ذخیره. با یکی از دوستان تلفنی حرف میزدم و گله میکردم که 6 سال اسم نوشتم و شانس ندارم و تو قرعه اسمم در نمیاد و ...
تلفنم که تمام شد چشم دوخته بودم به مانیتور و اسامی برنده ها را نگاه میکردم. دختر بچه شش، هفت ساله ای اومد پشت شیشه دفتر . اول در زد و بعد مثل کلاس درس انگشتش را به نشانه اجازه بالا برد و گفت یه لحظه میاین؟
رفتم در را باز کردم. یک ظرف یکبار مصرف دستش بود . دستش را جلو آورد و گفت بفرمایید نذری
خوشحال شدم. با لبخند بهش گفتم برای منه؟ گفت بله. ظرف را داد و سریع رفت.
بوی قیمه نذری پیچید تو دفتر...برگشتم پشت میز. صفحه اون سایت را بستم و به "قسمت" فکر کردم...
دیروز در خبرها اومده بود " دامداری که از پلنگ ایرانی انتقام نگرفت". اصل خبر این بود که وقتی این دامدار لر گله اش را برای چرا به دشت می برد مورد هجوم یک پلنگ قرار می گیرد. این چوپان گر چه تفنگ داشته اما شلیک نمی کند و شاهد کشته شدن 44 راس بز در گله اش می شود.
وقتی خودم را جای این چوپان می گذارم و تصور می کنم در حالی که گله ام را ( که قاعدتا با بیشتر بزها و گوسفندهای گله ارتباط عاطفی هم دارم) به سمت دشت می برم، مورد هجوم پلنگ قرار بگیرم، مسلما تفنگم را به سمتش هدف می گرفتم و هر چه تیر داشتم شلیک می کردم. در اون لحظه بی خیال پلنگ ایرانی و گونه در حال انقراض و محیط زیست و اینها می شوم. اما این چوپان این کار را نکرد...
بچه که بودیم درس " چوپان دروغگو" را مدام برایمان تکرار می کردند . آنقدر که در ذهنمان ثبت شده بود که چوپان دروغگوست. بزرگتر شدیم و دیدم درغگویی در جامعه شهری است نه در جامعه روستایی...کاش شعور هم در جامعه شهری هم به اندازه روستا بود...راستی آن درس هنوز در کتاب های دبستان تدریس میشه؟! اگر هست کاش آن را با درس "چوپان با شعور" عوض می کردند