نحوه برخورد کاملا منطقی و اصولی برادران طلبه و بسیجی اصفهانی در مورد موضوع مکان دفن ریچارد فرای!


گرچه در حین برگزاری جشنواره فجر حدود بیست فیلم دیدم، اما تعدادی از فیلم های مهم متاسفانه اصفهان اکران نشد و باید منتظر بمونیم تا زمان اکرانش برسد. در بین فیلم هایی که در نوروز اکران شدند فقط " طبقه حساس" را ندیده بودم که هفته پیش با دوستم دیدیم و چقدر هم خندیدیم. بازی خوب رضا عطاران هم مزید بر علت شده بود که فیلم حسابی به دلمان بچسبد و شب خوشی برایمان رقم بزند.
اما دیروز از طریق دوستم خبردار شدم که "شیار143" به صورت خصوصی اکران میشود. فیلم تحسین شده ای در مورد جنگ که کارگردانان با تجریه سینمای دفاع مقدس مثل حاتمی کیا از این فیلم تعریف زیادی کرده بودند. داستان کلی فیلم در مورد مادری است که فرزندش را راهی جبهه می کند و در این بین اتفاقاتی رخ می دهد که اگر بیشتر توضیح بدهم داستان لو می رود و با پیش ذهنیتی راهی سالن سینما می شوید که به تماشای فیلم ضربه می زند.
چندین سال پیش در زمان جنگ عراق و آمریکا صحنه ای در تلویزیون دیدم که همیشه گوشه ذهنم مانده است و هر ازگاهی از جلوی چشمانم رد می شود. در این صحنه مادری را نشان میداد که با پای برهنه در یک بیابانی نزدیک منطقه جنگ هراسان و شیون کنان راه می رفت و ناله می کرد. چند روزی بود که از بچه اش که راهی جنگ شده بود بی خبر بود و با این حال پریشان در این بیابان نام فرزندش را صدا میکرد و بی هدف از این سو به آن سو می رفت.شبیه این صحنه خیلی بیشتر و جان گداز تر در زمان جنگ تحمیلی خودمان رخ داده. چه مادرهایی که عزیر دردانه هایشان را راهی جنگ کردند و سالیان سال از حال و روز آنها بی خبر بودند. چه مادرهایی که سه پسر یا چهار پسر خود را در این جنگ از دست دادند. چه مادرانی که بی خبری از فرزندشان کمرشان را شکست. چه بر سر این مادرها و دلشان می گذشت. خدا داند. چندین سال قبل که آن صحنه را در تلویزیون دیدم با خودم فکر می کردم در آن دنیا مگر چه چیزی هست که بتواند مرهم دل این مادر باشد. در این دنیا که مطمئنا مرهمی ندارد و نخواهد داشت. اما در آن دنیا واقعا چه چیزی جوابگوی دل این مادران است؟ خدا حکیم است و می داند و ما بی خبریم. اما آنچه بر دل این مادران می گذرد را کسی غیر از خودشان درک نمی کند. ما فقط می بینیم و احساس می کنیم. اما این مادران هستند که دل دریایی دارند...
از قبل و با شناختی که در مورد فیلم داشتم انتظار داشتم عده ای اشک بریزند. اما در آن تاریکی سالن سینما، خیلی ها بغضشان ترکید و یک صدا گریه می کردند...