ساعت از دو نیمه شب هم گذشته... خیابون ها خلوت شده اما هنوز هم صف کامیون هایی که منتظرند تا با چند تن خاک پر بشوند تا ناکجا آباد ادامه داره. حساب کامیون زیر بار را می کنم و میام روی پله شیرینی فروشی رو به رو می شینم. پیپم را روشن می کنم. میرم تو فکر. فکر اطرافیانم و دغدغه هاشون... دلم میگیره...زیر لب آهنگ محسن نامجو را زمزمه می کنم... سهم ما اینه شاید زیاد و کم یک سبد لبخند یه لحظه غم ... یکی از نارنجی پوش های شب زنده دار میاد کنارم میشینه. اول اون میگه خسته نباشی. بهش میگم خدا قوت. با لبخندی روی لب از جزییات پروژه می پرسه . میگم ساختمانی چهار پنج طبقه میشه...
می گفت همه این راننده کامیون ها را میشناسه. آخه زمان کاریشون یکسان بود. می گفت 18 سال میشه که هر شب از ساعت 1 شب تا ده صبح توی این خیابون ها پرسه میزنه و زیبایی و تمیزی بهمون هدیه میده. با تعجب می پرسم هرشب؟! میگه هرشب. تعطیلی و عید هم ندارم میپرسم خسته نمیشی یا خوابت نمیگیره؟ در جوابم همون عبارت همیشگی را میگه... عادت کردم
جارویش را میندازه روی کولش و میره. باز میرم تو فکر. تو فکر دوستانی که الان تنها تر شده اند. نگران دوستانی میشم که تصمیم های سرنوشت سازی گرفته اند. حس میکنم خیلی ها صبرشون تموم شده. یک پک سنگین به پیپ میزنم و ادامه آهنگ را زمزمه می کنم. دلم میخواد به تک تک دوستام بگم که همسفر هستیم با هم تو این مسیر مثل بارون شو توو این کویر
حداقل سی کامیون به صف ایستاده اند. همه راننده ها کنار هم جمع شدند. بعضی هاشون به نظر هفت هشت سالی از من کوچکترند. بعضی هاشون هم همسن پدرم هستند. به تک تکشون خدا قوت میگم. به تک تک این هایی که بی خوابی میکشند تا خانواده شون راحت بخوابند.
هر چقدر با خودم فکر می کنم می بینم به غیر از هم کلام شدن ( نمیدونم همدلی را بلد هستم یا نه ) برای دوستانم کار دیگری نمی تونم بکنم. پس همشون را می سپارم به خودش
حیف آهنگه که نا تمام رهایش کنم. این بار زمزمه نمی کنم. صدایم را رها می کنم و میگم:
بی تو این جاده میرسه به نا کجا
تکیه گاهم باش تو ای خدا
پارسال آخر بهار بود که تو این پست یک موسیقی بهارانه پیشنهاد دادم
امسال هم دوست دارم یک موسیقی بهارانه دیگه معرفی کنم
رقص عذرا کاری است از شهرداد روحانی
امیدوارم بشنوید و لذت ببرید و از اینکه هنوز بهار ادامه دارد خرسند شوید