X
تبلیغات
رایتل

چراغ خاموش

چهارشنبه 26 خرداد‌ماه سال 1395 ساعت 09:29

کلا اکثر کارهایی که انجام میدهم حالت چراغ خاموش دارد. یعنی تعداد قلیلی هستند که از اون کار خبر دارند. مثل همین جریان کتاب. تا روزی که چاپ شد، خانواده ام دقیقا خبر نداشتند که کتابم چاپ میشه یا اینکه اصلا در چه مرحلیه ایست. فقط خبر داشتند که تو این چند سال، روی یک کتاب کار می کنم.

در روزنامه هم به غیر از دو سه نفر، کسی دیگه ای نمی دونست. یکی از این افراد مطلع، سردبیر محترم بود که یک بار یک نسخه از کتاب را بهش هدیه دادم و قرارمون این بود که فرد دیگری از این قضیه خبردار نشود.

دیروز بعدازظهر که رفتم روزنامه،  از کنار بورد اطلاع رسانی که رد شدم یک چیز آشنا دیدم. کپی جلد کتابم را توی بورد گذاشته بودند. آن هم نه در یک بورد، در تمام بوردهای روزنامه. آن هم نه به صورت معمولی، اسمم های لایت شده بود!

خلاصه آرام و بی صدا، انگار که هیچ اتفاقی رخ نداده رفتم پشت میزم در تحریریه نشستم. همه سرگرم کار خودشون بودند که ناگهان یکی از همکاران خانم  تا چشمش به من افتاد، با صدای بلند داد زد آقای فلانی کی شام مهمونمون می کنی؟!

همهمه ای راه افتاد و تازه اون موقع بود که بقیه خبر دار شدند! من هم فرار را ترجیح دادم :)

خوبی این دنیای مجازی هم اینه که شماها هم دستتون به من نمیرسه :))

بگذریم

دوشنبه 24 خرداد‌ماه سال 1395 ساعت 09:20

رو لبه دیوارهای اطراف  چهل ستون نشسته بودم

رفتگری با زحمت زیاد، برگ های داخل جوی را جمع میکرد تا وقتی چشممان به جوی ها می افتد، غیر از تمیزی چیزی نبینیم

نزدیک شد و از گذر روزها گفت

از اینکه فلان روحانی مطرح که در تلویزیون هم زیاد می آید، همیشه با لهجه آذری می گوید: "بگذریم "

گرم صحبت بودیم که ماشین گران قیمتی کنار خیابان ایستاد

دختری از ماشین پیاده شد و از پسر جوانی که پشت فرمان بود خداحافظی کرد

در حین پیاده شدن، قوطی خالی رانی را داخل جوی تمیز انداخت و رفت

ماشین تمیز حتما مهمتر از خیابان هاست


من و رفتگر هم که نظاره گر این اتفاق بودیم، فقط با چشم رفتن دختر و دور شدن ماشین را نگاه کردیم

وقتی دور شدن، رفتگر بهم گفت: بگذریم ...


امروز، 30 سال می شود که دارم می گذرم

لیسانس میسنانس

چهارشنبه 12 خرداد‌ماه سال 1395 ساعت 09:04

برای تمیزکاری دفتر، به یکی از شرکت های خدماتی زنگ زدیم.  خانم جوانی برای تمیزکاری آمد و در گفتگوهایی که رد و بدل شد فهمیدیم هم دوره همکارم در دانشگاه اصفهان بوده و مدیریت خوانده. وقتی فهمیدم حس عجیبی بهم دست داد. قبول شدن در دوره های روزانه دانشگاه اصفهان آرزوی خیلی هاست. اما چه می شود که آینده این فارغ التحصیلان این می شود، عجیب است.

همیشه گفتم و اعتقاد دارم که کار عیب نیست. عیب بیکاری است. اما اگر نمی فهمیدم که  لیسانس مدیریت دانگشاه اصفهان را دارد، این  حس ناخوشایند بهم دست نمیداد

( تعداد کل: 530 )
<<    1       ...       5       6       7       8       9       ...       177    >>
e7e7e7