X
تبلیغات
رایتل

دست بجنبان!

سه‌شنبه 2 خرداد‌ماه سال 1391 ساعت 22:16


 بعضی وقت ها فکر می کنم که کارشناسان بیکارند. گاهی اوقات به چیزهایی فکر می کنند و آمار بعضی چیزها را در می آورند که معلوم نیست به چه درد می خورد. مثلا زمان کنکور که می رسد آمارهایی ارائه می کنند که شاید در نگاه اول جالب باشد اما برنامه و فکر و  تدبیری برایش در نظر نمی گیرند. فرضا می گویند شرکت کننده های کنکور امسال 51 درصد دختر بوده اند و 49 درصد پسر. پیرترین شرکت کننده در آزمون فلان سن را دارد و کمترینشان بهمان سن را دارد. خب که چی؟ حالا باید چه کار کرد؟ مثل میزان تلفات در تصادفات جاده ای یا میزان مشارکت در انتخابات!

امروز هم خبری خواندم که برای من اصلا ارزشی ندارد( به جان خودم!) اما برای آن عده از دوستان دم بخت و مشتاق ازدواج و اینها جالب و حتی استرس زا است. برای عده ای خوشحال کننده و برای عده ای هم نارحت کننده است.

حالا این خبر چی می تواند باشد:

  •       افزایش میزان وام ازدواج؟!
  •        مسکن ارزان برای زوج های جوان؟!
  •       ازدواج ارزان با 200 هزار تومان؟!
  •        کار با امنیت شغلی برای زوجین؟!
  •       همه موارد؟!
  •        هیچکدام؟!

 

گزینه درست همان هیچکدام بود. اصل خبر این بود که از حدود دو سال آینده و با توجه به پیک افزایش جمعیت در دهه شصت و کاهش میزان زاد و ولد در دهه هفتاد ، تعداد پسران مجرد و دم بخت بیشتر از دختران دم بخت خواهد بود! حالا همین کارشناسان بیکار نتیجه گیری کردند که با تشویق به ازدواج دختر پسرهای همسن و با اختلاف سنی کم می شود از بروز مشکل پیشگیری کرد!

این مهم( مزیت /مشکل ) تا حدود های سال 96 و 97 ادامه دارد. خلاصه گفتم که با توجه به اینکه مسولان هیچ برنامه ای در این زمینه ندارند و نخواهند داشت ، دوستان دم بخت با در نظر گرفتن چشم انداز بلند مدت اقدامات لازم را مبذول فرمایند!


+ اصل خبر


دشت

شنبه 30 اردیبهشت‌ماه سال 1391 ساعت 22:34

چهارشنبه هوای اصفهان وحشتناک گرم بود. البته هنوز هم هست. از گرمای هوا حسابی کلافه شده بودم. قرار بود سفری کوتاه برویم و چون هوای اصفهان را به عنوان پیش فرض برای خودم حساب کرده بود فقط لباس های تابستانی و پیراهن های آستین کوتاه با خودم برده بودم. کمتر از دو ساعت رانندگی کردیم و به بام ایران ( به حساب حرف خودشان) سمیرم رسیدم. انگار به کشور دیگری پا گذاشته بودیم. شب بود و نسیم که چه عرض کنم به شدت سوز سرما را حس می کردیم به طوری که تا چند ساعتی بخاری اتاقمان را روشن گذاشته بودیم. حالا من هم این وسط به خودم فحش و بد بیراه می گفتم که چرا برای همچین سفری لباس گرم با خودم نیاورده بودم. هر چقدر بیشتر فکر می کنم می بینم که کشور جالبی داریم. جایی که فقط با دو ساعت رانندگی میشه از گرما و آفتاب سوزان به سرما و برف نوک قله ها رسید. میشه با یک سفر کوتاه ایران چهارفصل را تجربه و درک کرد. جای همگی خالی . هوای عالی ای داشت. 

 

وقتی به دشت های یاسوج رسیدم و سر سبزی و نشاط را در زمین و مردمانش دیدم ، یک لحظه احساس کردم که چه خوب میشد اگر می تونستم این زندگی پر زحمت و استرس را رها کنم و در عوض یک لبخند از ته دل کشاورزان آنجا را به دست بیارم. یک بیل بگذارم روی دوشم و از این طرف دشت به اون طرف دشت برم و این همه سر سبزی را با گوشت و پوستم و خونم احساس کنم. اما نمیشود. به هزار و یک دلیل... همین باغی که داریم و هفته یک بار بهش سر میزنیم و آبیاریش می کنیم برای هفت پشتم کافیه  

  

پی نوشت : چقدر خوبه بتونی روی دوستانت حساب باز کنی. رفیقانی که همیشه و در هر مکان کنارت هستند و هوات را دارند. هنوز خاطرات و کامنت های وبم در سفر قبلی از ذهنم پاک نشده بود که یکبار دیگر ممنون لطف دوست عزیزی شدم. شبنم بانوی عزیز برای این 72 ساعت و میزبانی و پاسخ گویی به کامنت ها بی نهایت ازت ممنونم.از همه دوستانی هم که چراغ این خانه را روشن نگاه داشتند و به شبنم بانو کمک کردند ممنونم. ایشالا تو عروسیشون جبران کنم ( به غیر از عارفه!!)  

پی نوشت 2: پشتکارم در این زمینه عالی بود. امروز آزمون های گواهینامه را با موفقیت پشت سر گذاشتم...

راه مرا می خواند

چهارشنبه 27 اردیبهشت‌ماه سال 1391 ساعت 09:01

برای این کار کفش هایم مناسبند. بند هاشون را محکم می کنم. نگاهی به آسمون می کنم. انگار ابریست. شاید هم این قدر گرد و غبار زیاده که ابری به نظر میاد. راه می افتم. خیلی وقت ها پیاده روی تنهاترین و بعضی مواقع هم بهترین راهه. مقصدم مشخص نیست. فقط راه میروم. مستقیم میروم تا میرسم به رود.به دو راهی می رسم.  سمت چپم پارک بازی بچه هاست. می خندند و بازی می کنند. انگار هیچ غمی در دل ندارند. کاش کمی سنم کمتر بود. شاید اگر قد و قواره بچه گونه ای هم داشتم خودم را به سرازیری سرسره می سپردم. نمی شود. به راه راست می روم. در تاریکی بین تیر های چراغ برق، زوج های جوانی را می بینم که یا دست در گردن هم دارند و یا سر بر دوش هم. نجواهایی در گوش هم زمزمه می کنند که به غیر از خودشان برای هیچ کس دیگری جالب نیست. از کنار پل اول رد می شوم. همچنان پیاده می روم. تابلوی شنا ممنوع در جایی که آب فقط سی سانتی متر عمق دارد. احتمالا خیلی ها در عمق کم هم غرق می شوند. پل بعدی از دور پیداست. پس هوا غبارآلود نیست... باز هم به آسمان نگاه می کنم. این بار مطمئنم که ابریست... رسیدم به پل بعدی. شلوغ است. فلش دوربین ها از تمام قسمت های پل به چشم می آیند. چه چیزی را به یادگار ثبت می کنند؟خاطرات خوب یا بد؟! ادامه می دهم. مسیر خلوت تر شده و به غیر از سمفونی قورباغه ها صدای دیگری به گوش نمیرسد. آخرین پل را هم رد کردم. راه تمام شد. باران هم نبارید...

 

پی نوشت:

Once more into the fray

Into the last good fight I’ll ever know

...Live and die on this day

...Live and die on this day

( تعداد کل: 525 )
<<    1       ...       169       170       171       172       173       ...       175    >>
e7e7e7