X
تبلیغات
رایتل

شنبه 14 فروردین‌ماه سال 1395 ساعت 18:30

برادرزاده ام را برده ام پارک تا کمی تاب بازی کند و   سوار سرسره بشود.

هنوز تعطیلات عید است و پارک شلوغ.

در صف تاب ایستاده ایم تا نوبتمان شود.

ناگهان یکی از دوستان قدیم دورن  مدرسه را می بینم.

احوال پرسی میکنیم و از کار و بار هم می پرسیم.

بر خلاف من، او بچه اش را آورده است پارک!

بچه ای که  الان 4 ساله است !

نظرات (4)
شنبه 14 فروردین‌ماه سال 1395 ساعت 23:31
خیالم راحت شد خودتم یکم به این چیزها فکر می کنی
تو الان باید یه بچه هم سن من داشنه باشی
بگذار چند نکته بهت بگم اول این که من انتظار دارم زودتر من و خبر کنی خواستی زن بگیرییییا. نه این که تازه این جا که پست گذاشتی همه فهمیدن به من بگی
دوم این که از الان بگم زنت باید با من دوست شود. از من گفتن بود
امتیاز: 0 0
پاسخ:
فقط در مورد انتظاراتت بگم
در مورد انتظار اول اینکه ب ر ب ب
در مورد انتظار دوم: به جواب انتظار اول رجوع شود
دوشنبه 16 فروردین‌ماه سال 1395 ساعت 23:46
برای حفظ آبروت من هیچی نمیگم اینجا...خودت تو اینجور مواقع میدونی می خوام چی بهت بگم...
فرایند از شیر گرفتنش با موفقیت انجام شد بالاخره؟؟؟مال ما شد...الان هم ذوق مرگیم هم به غلط کردن افتادیم
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 17 فروردین‌ماه سال 1395 ساعت 10:47
ایششش
وایسا امیر خان من به موقع همین جواب رو تحویلت می دهم
الانم مثلا باهات قهرم دیگه ام حرفی ندارم.
اگه گذاشتم شوهرم با تو دوست شود
با علیرضا دوست می شود با تو نه( الان مثلا خیلی باید دلت بسوزه) :))))
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 17 فروردین‌ماه سال 1395 ساعت 13:35
خب دست بجنبون دیگه

ما هم به یه سور میرسیم هااااا
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد
e7e7e7